كاربران محترم و فرهيخته آی كتاب با توجه به عدم برگزاری نمايشگاه بين المللي كتاب به دليل شيوع بيماری كوويد 19 كد 139902 با تخفيف پنج درصد ( اضافي بر تخفيفات اعمال شده در سايت ) تا پايان خرداد ماه جاری تقديم مي گردد.
میلان کوندرا و تجربه انسان مدرن

میلان کوندرا و تجربه انسان مدرن

نویسنده: شهریار زرشناس
ناشر :حوزه هنری

زبان کتاب: فارسی

تعداد صفحه: 140

اندازه کتاب: رقعی - سال انتشار: 1375 - دوره چاپ: 1

 

کمیاب - کیفیت : درحد نو

 

مروری بر کتاب 

مجموعه مقالات ادبی، فلسفی و هنری

چه کسی جرات می‌کند نگاه تمسخرآمیز نویسندة چک را بر منتقدان ببیند و از این‌که او چه می‌گوید، سخن بگوید؟ چه کسی می‌تواند درمورد کوندرا نظر بدهد و دچار سوءتفاهم نباشد؟ کوندرا همه را به شک می‌اندازد.کاری می‌کند که انسان به آن‌چه با دو چشم خودش می‌بیند اطمینان نکند و خط بطلانی بکشد روی همه برداشت‌های شخصی‌اش. کوندرا همه را دچار سوءتفاهم می‌کند و  البته از این سوءتفاهم لذت می‌برد: «فصل چهارم  «خنده و فراموشی»، به شکل کتابی کوچک در چکسلواکی منتشر شد.

نخستین‌باری که اثری از من پس از ممنوعیتی 22 ساله منتشر می‌شد. یک بریدة روزنامه‌ای برایم فرستادند، منتقد از من خشنود بود و به‌عنوان سند هوشمندی‌اش سطری را که به نظرش درخشان می‌رسید نقل کرده بود: «از زمان جیمز جویس، پی‌برده‌ام که بزرگ‌ترین ماجرای زندگی‌مان،  نبود ماجراست» و تا آخر.
لذت عجیب و شریرانه‌ای بردم از دیدن خودم که سوار بر خر سوءتفاهم به زادگاهم بازگشته بودم!» (هویت)

اما  کوندرا، با همة این پیچیدگی‌ها، معلم خوبی است؛ از آن‌ معلم‌هایی که به دانش‌آموزان اجازه می‌دهد تجربه کنند و حتی به اشتباه بیفتند.کوندرا به انسان‌ها دوباره نگاه‌کردن را می‌آموزد و خواننده را مجبور می‌کند از چند زاویه مختلف به یک اتفاق ساده و پیش‌پاافتاده بنگرد. «مرد کالسکة کوچکی را با کودکی به پیش می‌راند. زن در کنار او راه می‌رفت. چهره مرد ساده، بی‌آلایش، فقیر، خندان، کمی نگران و پیوسته آماده برای خم‌شدن به سوی کودک، دماغ او را گرفتن و فریادهایش را آرام‌کردن بود.«ببین و دیده‌شو»، این اصل اول کوندراست.

چهره زن نشان از دلزدگی، دیرجوشی، خودبینی، گهگاه حتی  بدجنسی داشت. شانتال دید که این منظره به انواع گوناگون به‌وجود می‌آید: مرد در کنار زن کالسکه‌ای کوچک را به پیش می‌راند و درعین‌حال کودکی را در سبدی مخصوص، بر دوش حمل می‌کرد. مرد در کنار زنی کالسکه کوچک را پیش می‌راند.
کودکی را بر روی شانه‌ها و کودکی دیگر را در سبدی  روی شکم حمل می‌کرد. مرد در کنار زن بدون کالسکه کوچک، دست کودکی را گرفته بود. سه کودک دیگر را بر پشت، بر روی شکم و بر روی شانه‌ها حمل می‌کرد. سرانجام زنی بدون مرد، کالسکة کوچک را پیش می‌راند. این کار را با چنان شدت و قدرتی انجام می‌داد که از عهدة مردان هم خارج بود، طوری که شانتال که در همان پیاده‌رو راه می‌رفت مجبور شد در آخرین لحظه کنار بکشد!» (هویت).

حقیقت قرار است از دل همین اتفاقات ساده و پیش‌پاافتاده رخ بنماید. شخصیت‌های اصلی داستان همان آدم‌های عادی دور و برمان هستند، همان‌هایی که هر روز بی‌هوا از کنارشان می‌گذریم، موقع عبور از خیابان به‌شان تنه می‌زنیم و در شلوغی مترو پایشان را لگد می‌کنیم. «همان‌طور که حوا از دنده آدم درآمد، همان‌طور که ونوس از امواج زاده شد، اگنس از حرکات آن زن شصت‌ساله در کنار استخر که برای نجات‌غریق دست تکان داد و مشخصات چهره‌اش دیگر از ذهنم دارد محو می‌شود، سر برآورد. در آن موقع دلتنگی بزرگ و وصف‌ناپذیری عارضم شد و این دلتنگی باعث زاده‌شدن زنی شد که من او را اگنس می‌نامم.» (جاودانگی)

همان‌طور که اگنس کوندرا از حرکات دست یک زن شصت‌ساله در کنار استخر زاده شد، قهرمان هم قرار است از وقایع روزمرة پیرامونمان زاده ‌شود.
کوندرا به ما می‌آموزد که خیابان محل تردد قهرمان‌هاست و برای پیداکردن حقیقت زندگی لازم نیست راه درازی برویم، فقط کافی ا‌ست هنر دیدن را بیاموزیم، یاد بگیریم از کنار بریده صفحه حوادث روزنامه صبح بی‌اهمیت نگذریم و برای دختری که به قصد خودکشی وسط یک بزرگراه می‌نشیند دل بسوزانیم.
این اصل انکارناشدنی را که همة ذرات هستی به هم وابسته‌اند، بپذیریم و حواسمان باشد زیرگرفتن یک گربه در یک شب بارانی ممکن است تاثیر عجیبی بر ده‌سالگی نوه‌مان داشته باشد.

بله، کوندرا دوباره و چندباره نگاه‌کردن را می‌آموزد و آموزش او به نحوی است که خواننده بعد از سربلندکردن از روی آخرین کلمات رمان کوندرا، ناخودآگاه از دریچه چشم او به دنیا می‌نگرد؛ نگاهی ژرف و به‌دور از پیش‌داوری. او به ما می‌آموزد آدمیزاد موجودی بازیگر است که به راحتی می‌تواند خود و دیگران را به اشتباه بیندازد و همه قضاوت‌ها نادرست درآید.

انسان خطاکار، انسان قضاوت‌پیشه نمی‌تواند ماهیت انسان بازیگر را شناسایی کند. کسی که او به دنبالش می‌گردد عادی‌ترین و روزمره‌ترین فرد کنارش است. شاید آن گمشده خودش باشد. شاید هم این انسان‌ها نیستند که نقش بازی می‌کنند. این نگاه بازیگرهاست که آدم‌ها را خوب یا بد می‌کند، به آن‌ها شخصیت‌های جذاب و عجیب و غریب می‌دهد یا آن‌ها را تبدیل به انسان‌های بی‌اهمیت می‌کند. و این، مهارت کوندراست. اما آن‌چه در آموزه‌های کوندرا بعد از دیدن به چشم می‌آید، دیده‌شدن است. قهرمان‌های کوندرا بیشتر از هر چیز می‌خواهند دیده بشوند و به یاد بمانند؛ شانتال دلش می‌خواهد عطر گل سرخی باشد، به مشام همة مردان برسد و از طریق آن‌ها به گوشه و کنار جهان راه پیدا کند (هویت).

اگنس دوست دارد گل فراموشم نکن در دست بگیرد و در خیابان به راه بیفتد، شاید آدم‌های بی‌تفاوت سرشان را برای نگاه‌کردن به او برگردانند (جاودانگی). و در مقابل، کسانی که دیده نمی‌شوند بدترین سرنوشت‌ها در انتظارشان است؛ اتفاقاتی که دامن خودشان و محیط پیرامونشان را که آن‌ها نادیده گرفته‌اند می‌گیرد، مثل دختر بی‌نام و نشان رمان جاودانگی که به ناگاه وارد قصه می‌شود و بی‌آن‌که دیده شود، فاجعه می‌آفریند و همان‌طور پنهان از در دیگر داستان بیرون می‌رود:
«برای مثال او از میان زندگی همچون گذشتن از میان دره‌ای می‌گذرد، او یکسره آدم‌ها را ملاقات می‌کند و آن‌ها را مورد خطاب قرار می‌دهد، اما آنان بی‌آن‌که بفهمند نگاه می‌کنند و به راه خود ادامه می‌دهند، زیرا صدایش آن‌قدر آهسته است که کسی نمی‌شنود یا تصویر دیگری؛ او به مطب دندان‌پزشکی رفته و در سالن انتظار پرجمعیتی نشسته است.

مشتری جدیدی وارد می‌شود،‌ به طرف نیمکتی که او نشسته گام برمی‌دارد و روی دختر می‌نشیند. او عمدا این کار را نکرده بود. او یک جای خالی در آن نیمکت دیده بود.دختر اعتراض می‌کند، می‌کوشد او را کنار بزند و فریاد می‌کشد «حضرت آقا! مگر مرا نمی‌بینید؟ این‌جا اشغال شده! من این‌جا نشسته‌ام! اما مرد او را نمی‌بیند! برای چنین شخصی دنیای بیرون حقیر و بی‌مقدار است و تأثری را در وی برنمی‌انگیزد».

نوشتن نظر

لطفا برای ثبت نظر وارد حساب خود شده یا ثبت نام نمایید.

میلان کوندرا و تجربه انسان مدرن

  • 200,000ریال

برچسب ها: میلان کوندرا, شهریار زرشناس, مقالات سیاسی, مقالات اجتماعی, مقالات فرهنگی, مقالات فلسفی, کتاب میلان کوندرا و تجربه انسان مدرن