عشق ممنوعه

عشق ممنوعه

نویسنده: شهره فروتنی
ناشر: شقایق
زبان کتاب: فارسی
تعداد صفحه: 510
اندازه کتاب: رقعی سلفون - سال انتشار: 1388 - دوره چاپ: 1 

 

مروری بر کتاب  

...هستی خانم،حالا من یه چشمه اش رو برات تعریف می کنم تا بهمی ما مال چه قومی هستیم!این خانواده محترم هر چند روز،یه چیزی رو سوژه می کننو پیله می کنن بهش.مثل حالا که ازدواج فرهاد سوژه شده و گیر دادن بهش.حالا اگه سوژه ادمیزاد نبود به مرغ و خروسها و پرنده های باغ و درو پنجره و حتی به استخر خونه هم بند می کن!بچه ها جریان استخر که یادتونه پارسال چه بلایی سرش اومد؟
بچه ها همه زدند زیر خنده و فرهاد از کامی پرسید:
جریان چی بوده؟من بیخبرم.

آره،جونم برات بگه اواخر بهاربود که یکدفعه عمو بهادر گیر داد به استخر که باید تعمیر و رنگ بشه.ابش رو ول دادن زیر درختا و عمله و بنا و کارگر اومدن واستخر رو تعمیر کردن و یه رنگ ابی هم زدن و دوباره اب انداختن توش.عمو اون روز نبود،رفته بود شمال.وقتی برگشت دستش رو به کمرش زد و داد زد یه حمال پیدا نشد بگه استخر رو ابی کنن نه سبز؟همه جمع شدیم و گفتیم عمو جان این رنگ ابیه دیگه.داد زد:کره خرا به من دارید می گید؟یعنی رنگ سبز رو از آبی تشخیص نمی دم؟خلاصه هر کی اومد و گفت رنگ استخر ابیه یه مشت فحش و ناسزا از عمو جان محترم دریافت کرد و اباد شد.دوباره اب استخر رو دادن زیر درختا،نقاشه اومد ویه دست رنگ ابیه دیگه زد به استخر ودوباره استخر رو اب کردن و بازم شانسی ایندفعه عمو نبود.وقتی اومد دوباره داد زد:با یه مشت گوساله زندگی می کنم.من می گم استخر رو ابی کنن هی رنگ سبز می زنن.نقاش بیچاره رفت و سطل رنگ رو اورد و گفت اقا،این رنگ ابیه که روش هم نوشته.رنگش رو هم ببینید.عمو بهادر یه لگد زد زیر سطل و گفت:

این سبزه برداشتی روی اون یکی زدی،حالا شده سبز پر رنگ.فکر می کنی منم مثل خودت خرم؟
فرهاد با قهقهه پرسید:
بالاخره چی شد؟

هیچی!آقایی که شما باشین،بنده رفتم عمه خانمو کول کردم و اوردم دم استخر با سلام و صلوات عینکشو زد به چشمش و گفت:بهادر استخر ابیه نه سبز.اونم جواب داد:خواهر جون شما نمی خواد طرفداری این کره خرا رو بکنی.این استخر سبزه اونم سبز پر رنگ!من استخر ابی می خوام!زیر بار نرفت که نرفت.برای اولین بار عمه خانم هم حریفش نشد.خلاصه دوباره اب استخر رو خالی کردن و ول دادن زیر درختا.بدبخت درختا دیگه همه شون پوسیده بودن از بس که اون چند روزه اب خورده بودن.عموخودش رفت و چند تا قوطی رنگ که روش نوشته بود ابی اورد وداد به نقاش و گفت جل.ی خودش رنگ بزنه.نقاش بدبخت هم رفت و یه طرف استخر رو رنگ زد.عمو بهادر اومد بالای سرش و گفت:

مرتیکه حمال!مگه من قوطی رنگو دستت ندادم؟بازم رفتی رنگ سبز زدی!نقاشه اومد بالای استخر و لباساشو کند انداخت جلوی عمو،سطل و قلم مو رو هم گذاشت روی اونا و گفت:اقا جون،خر ما از کرگی دم نداشت.شما منو بیکار فرض کردین.من مزد هم نمی خوام یه نقاش دیگه پیدا کنید.بعد هم قهر کرد و رفت.حالا قیافه عمو تماشایی بود.هر چی فحش بلد بود نثار اون بدبخت کرد.آخرش هم عباس و. رشید دیوونه رو صدا کرد که برن نقاش بدبختو بزنن.همه ریختن بیرون هر چی گفتن بابا این ابیه این بدبختو ول کن،گوش نداد.
یکباره زن عمو فرخنده داد زد:وای خدا منو بکشه،وای خدا مرگم بده،آقا شما از اون روزی که رفتین چشم پزشکی اینجوری شدین!خلاصه کاشف به عمل اومد که عمو بهادر رفته پیش چشم پزشکش،اونم که می خواسته لنز عمو رو عوض کنه فکرکرده سرش کلاه می ره یه لنز استفاده کنه نه اینکه یه چشم عمو کار نمی کنه بنابراین دو تا لنز رو با هم روی چشمش کار گذاشته و این وسط چه جوری شده که عمو کوررنگی گرفته.

نوشتن نظر

لطفا برای ثبت نظر وارد حساب خود شده یا ثبت نام نمایید.

عشق ممنوعه

  • ناشر: شقایق
  • کد کتاب: 77371 - 52/4
  • موجودی: در انبار
  • 280,000ریال
  • 220,000ریال

برچسب ها: شهره فروتنی, داستان های فارسی, کتاب عشق ممنوعه