كاربران محترم و فرهيخته آی كتاب با توجه به عدم برگزاری نمايشگاه بين المللي كتاب به دليل شيوع بيماری كوويد 19 كد 139902 با تخفيف پنج درصد ( اضافي بر تخفيفات اعمال شده در سايت ) تا پايان خرداد ماه جاری تقديم مي گردد.
شمس اصطهباناتی

شمس اصطهباناتی

نویسنده: محمدرضا آل ابراهیم
مقدمه : ابوالقاسم انجوی شیرازی , محمدباقر شمس

ناشر: سته بان
زبان کتاب: فارسی
تعداد صفحه: 183
اندازه کتاب: رقعی - سال انتشار: 1385 - دوره چاپ: 1

کیفیت : نو ؛ نوشته تقدیمی دارد

 

مروری بر کتاب

نگاهي به زندگي، آثار و دفتر اشعار فولكلوريك شمس

به بانگ چنگ بگوييد آن حكايتها   كه از نهفتن آن ديگ سينه مي‌زد جوش

در سال 1288 خورشيدي در يك خانواده ي مذهبي روحاني در استهبان كودكي تولد يافت كه نامش را محمد نهادند. محمد شمس فرزند ملاآقا و از نوادگان حاجي محمد باقر اصطهباناتي واعظ است. وي با گذراندن تحصيلات مكتبي، دوران كودكي را پشت سر گذاشت. در سن دوازده سالگي به سرودن شعر پرداخت. طبع روان و ذوق فراوانش خيلي زود او را به عنوان شاعري محبوب در دل مردم جاي داد. در ابتدا كارمند بلديه (شهرداري) استهبان شد، ولي روح لطيف، عاطفه ي سرشار، نازكي خيال، بلند نظري و آزادمنشي اش او را از محيط خشك اداري بيرون كشيد و خود را از قيد و بند قوانين اداري رها ساخت.

از آن جايي كه به خاندان عصمت و طهارت ارادتي خاص داشت، لباس روحانيت پوشيد و به عنوان يكي از بهترين وعاظ و ناطقين، نه فقط در استهبان كه در طيف گسترده اي از استان فارس مشهور شد و با صداي خوش و حضور ذهن فعال و نكته سنجش، زبانزد خاص و عام گرديد. شمس، اين شاعر دلسوخته و مردمي، در عين حال خوش مشرب و هنرمند كه بر حق، بنيان گذار و تثبيت كننده ي فرهنگ عامه ي مردم استهبان است، در 24 تير سال 1358 در سن 70 سالگي درگذشت و در جوار مرقد مطهر سيد علاء الدين حسين (آستانه) ي شيراز به خاك سپرده شد و با مرگش، ضايعه اي جبران ناپذير بر فرهنگ مردم، شعر، ادب و ادب دوستان وارد ساخت.

در زماني كه غرب استعمارگر با تمام تلاش خود در پي انهدام فرهنگ و سنت و آداب و رسوم ماست و با تهاجم فرهنگي خود در پي بي هويت ساختن مان و دور كردن از اصل خويش است و ما را نسبت به گذشته ي خود بيگانه مي سازد و از درون مي تراشد و تهي مي سازد، جا دارد كه به خويشتن خويش بازآييم و نسبت به بزرگان خود اداي احترام كنيم.

...يادش به خير، همسايه اي داشتيم خوش ذوق ؛ اشعارِ شمس براي مان مي خواند و ما كه در آن روزگار (نزديك پنجاه سال پيش) كودكاني كم سن و سال بوديم و يك لحظه از جست و خي و دوُبازي و سركچلو دست برنمي داشتيم، نمي دانم چه اكسيري در كلام و وزن و موسيقيِ اشعارِ شمس نهفته بود كه مجذوبِ خويش مي ساخت. بر سرِ جايِ خود ميخكوب مان مي كرد و سرا پا گوش مي شديم و به دهانِ مشهدي محمد علي نجابت چشم مي دوختيم تا ببينيم دنباله ي شعرِ شمس به كجا مي كشد.

شمس بود و شب هاي زمستان، شمس بود و شادي، شمس بود و انديشه، شمس بود و اجاق هاي پُر از آتش. زن هاي همسايه دورِ هم مي نشستند و بچه ها به بازي مشغول. از تلويزيون كه خبري نبود، راديو هم در خانه ي همه كس نبود. شعرِ شمس بود كه خوانده مي شد و بچه ها ساكت مي شدند و زن ها در نورِ زردرنگِ چراغِ گِرد سوز رُوار وَر مي چيدند.

تو گويي همين ديروز بود. چه كسي باور مي كند كه نيم قرن گذشته است. و چه قدر چيزهاي نديده و نشنيده آماده است. از كامپيوتر و اينترنت و ماهوار گرفته تا… ولي مگر اين همه وسايلِ ارتباطِ جمعي توانسته اند مرا از كودكي ام بازگيرند و كلامِ موزونِ شمس كه از زبان همسايه ي خوب مان جاري مي شد از من دور كنند ؟!

يكي از دريغ هاي هميشگيِ من اين است كه چرا زماني كه زنده ياد شمس در قيدِ حيات بود نتوانستم از فيضِ حضورش بهره مند شوم و تنها به سلامي اكتفا كرده ام و از او كه عصا زنان پيش مي رفت، در حالي كه سرش را مي لرزاند و عينكِ دودي رنگش اشياء پيرامون را انعكاس مي داد پاسخي همراه با لطف و مهرباني مي شنيدم كه : سلام بابا !
حتما او نمي دانست كه من چه قدر دوسش دارم و من هم نمي دانستم كه چه گونه مي توانيم از حضورش استفاده كنم.بارها ايشان را در كوچه و خيابان مي ديدم. تلاش مي كردم كه خود را به او برسانم تا علاوه بر عرضِ ارادت، مكنوناتِ قلبي ام را با او در ميان بگذارم. شايد اختلافِ سني زياد، شايد عظمتِ و بزرگيِ او، شايد كم رويي من، شايد فراهم نبودنِ شرايطِ آشنايي و يا شايد نداشتنِ راهنما و رابطي مرا از معاشرتِ با آن بزرگ مرد محروم مي ساخت.

فكر مي كردم كه بزرگ مي شوم و در جَرگه ي بزرگان قرار مي گيرم و آن گاه مرا به خود مي پذيرد. اين دريغ هميشه با من است كه چرا اين قدر كم رو بوده و هستم.گرچه پا به سن گذاشتم ولي افسوس كه ديگر او نيست كه سلامش كنم و مهرباني اش را جايگزين خستگي هاي تنِ فرسوده ام كنم.كم تر زماني است كه پايم به شيراز بگيرد و بر سرِ گورش حضور نيابم و اين شعرش از ذهنم نگذرد :

گر چه دارد سخنانم خنده                نبود خنده به من زيبنده
كاكا مشتي به گمان بنده               اگرش از سروته برخواني
اشكي از ديده به رخ بفشاني 

ولي با انتشارِ اين كتاب به يكي از آرزوهاي ديرينه ي خود رسيدم و از اين بابت بسيار خوشحالم كه فرزندِ عزيزِ شاعر، جناب آقاي محمد باقر شمس نسبت به چاپ اين اثر گرانبها اهتمام ورزيدند.

گرچه در دهر وفا معدوم است
بي‌وفايي به وفا موسوم است

اين بنا در همه جا مرسوم است
خاصه در اين ده سگ مرده صاحاب

خاصه اين شهر پرآشوب خراب

*

همه جا كاخ تمدن برپاست
غير از اين گوشه كه شلغم شورباست

خوب از وضع خرابش پيداست
كه عجب وادي خر بازاري‌ست

از مزاياي تمدن عاري‌ست

*

گرچه دارد سخن من خنده
نبود خنده به ما زيبنده

كاكا  مشتي تو نخند از بنده
اي همة ور زدنام خون دله

جنب و جوشي بخورين كارا وله

*

ميگه خوندم بيس و چار پنش تا كلاس
سر و ته پين و بالي، كردم پاس

شه بگو: غوره ترش ‌تر يا رواس
ميگه: غوره تو كلاس ما نبود

تلخ و شيرين و ترش اون جا نبود 

*

تو كه از زير دل خر آگاهي
مي‌برد ميل و پلوس‌ش گاهي؟

زير پاي تو ببرد راهي
تيز اگر داد خر اكبيري

نيست محتاج به پنچرگيري

نوشتن نظر

لطفا برای ثبت نظر وارد حساب خود شده یا ثبت نام نمایید.

شمس اصطهباناتی

  • ناشر: سته بان
  • کد کتاب: 116395 - 112/5
  • موجودی: در انبار
  • 280,000ریال

برچسب ها: شمس اصطهباناتی, محمدرضا آل ابراهیم, ابوالقاسم انجوی شیرازی, محمدباقر شمس, شعر طنز, زندگینامه, طنز فارسی, کتاب شمس اصطهباناتی