دسته بندی کتاب ها
سبد خرید شما

سمفونی پاستورال

سمفونی پاستورال

نویسنده: آندره ژید
مترجم: اسکندر آبادی
ناشر: ماهی
زبان کتاب: فارسی
تعداد صفحه: 92
اندازه کتاب: جیبی - سال انتشار:  1397 - دوره چاپ :  1

 

مروری بر کتاب 

زن من در واقع نمونه ی تقوی و گلزاری از فضیلت است و در لحظات سخت که گاهی در زندگی ما پیش آمده است، برای از میان برداشتن مشکلات، من حتی لحظه ای در حسن نیت و سعه ی صدر او تردید نکرده ام. اما طبع کریم و نیکوکار او از غافلگیر شدن خوشش نمی آید.

او در حقیقت زنی است اهل نظم و تابع قاعده و دوست می دارد که در انجام دادن هر گونه وظیفه ای، جانب اعتدال و میانه روی را در نظر بگیرد و از افراط و تفریط بپرهیزد. در نوع دوستی و نیکوکاری هم اعتقادش این است که از حد محدود و معین نباید تجاوز کرد، مثل این که عشق گنجینه ای تمام نشدنی است و تنها مورد اختلاف من با او در این نکته ی حساس نهفته است...

کتاب سمفونی پاستورال که با نام های آهنگ روستایی و آهنگ عشق نیز شناخته شده است یکی از دلنوازترین آثار احساسی آندره ژید است. سبک نوشتاری کتاب تا حدودی حال و هوای رمانهای کلاسیک را دارد. داستان به شدت بیان گر خصایل لطیف انسانی است. داستان شکوفایی عشق و آهنگ زیبای آن و تاثیرش در روح آدمی. داستان از جایی شروع میشود که کشیش یک دهکده دخترکی کور و لال را به نیت خیرخواهی در پناه خود گرفته و او را از نکبت فقر و تنهایی و سیاهی نجات میدهد.

همان گونه که سنفونی ششم یا سنفونی پاستورال در دنیای موسیقی یکی از دل انگیزترین و لطیف ترین آثار بتهوون شناخته شده است ، اهل نظر داستان آهنگ عشق یا سنفونی پاستورال را نیز در زمینه ادبیات ، انسانی ترین و پراحساس ترین نوشته آندره ژید می دانند و از این رو از میان قشر کتاب خوان دنیا کمتر کسی را می توان یافت که دست کم یک بار این داستان بسیار لطیف و رقت انگیز را نخوانده باشد.

جاده از کنار جریان آبی می‌گذشت و در جایی که رودخانه انتهای جنگل را قطع می‌کرد، از آب دور می‌شد و از میان زمینی زغال‌آلود به مسیر خود ادامه می‌داد. یقین داشتم که هرگز به این طرف‌ها نیامده بودم. آفتاب داشت غروب می‌کرد و مدتی بود که ارابه‌ی ما همه‌اش در سایه راهش را ادامه می‌داد، تا این‌که راهنمای خردسال من، سرانجام با اشاره‌ی انگشت، در دامنه‌ی تپه، کلبه‌ای را نشان داد، که اگر رشته‌ی باریکی از دود از بام آن بلند نمی‌شد و در آن تاریک روشن تنگِ‌غروب، اول به رنگ آبی و بعد در آسمان طلایی رنگ، به رنگ سرخ در نمی‌آمد، نمی‌شد حدس زد که کسی در داخل آن ساکن است. پس از بستن اسب به نزدیک‌ترین درخت سیب، به اتاقک تاریکی که دختر بچه پیش از من داخل آن شده بود، وارد شدم. اما دیدم که پیرزن لحظه‌هایی پیش از رسیدن ما، تمام کرده است. ابهت صحنه، سکوت و شکوه آن لحظه‌ی خاص، سخت مرا تکان داد.

زنی نسبتا جوان در کنار بستر پیرزن زانو زده بود. دختر بچه‌ای که به دنبال من آمده بود، و من او را به جای نوه‌ی این زن تازه در گذشته گرفته بودم، در حالی که گویا کلفتش بود، شمع دود کننده‌ای را روشن کرد و آرام و بی‌حرکت، در قسمت پایین بستر ایستاد. در طول راه بدان درازی خیلی سعی کرده بودم که سر صحبت را با او باز کنم، ولی جز چهار کلمه، حرفی از زبان او بیرون نکشیده بودم. زنی که در کنار بستر زانو زده بود، از روی زمین بلند شد.

من ابتدا خیال می‌کردم که او از بستگان نزدیک پیرزن است ولی بعد معلوم شد که او فقط یک دوست یا همسایه است و کلفت خانه وقتی می‌بیند که حال خانمش خوب نیست، او را خبر می‌کند و او هم تا آمدن ما از جسد مراقبت کرده بود. او با دیدن ما گفت که پیرزن در کمال آرامش و بدون تحمل رنج و ناراحتی تمام کرد. آن‌گاه با مشورت هم قرار کفن و دفن و سایر مراسم لازم را گذاشتیم.

نوشتن نظر

لطفا برای ثبت نظر وارد حساب خود شده یا ثبت نام نمایید.

کتاب مورد نظر در حال حاضر موجود نیست . اطلاعات خود را وارد فرم زیر نمایید تا زمانی که کتاب موجود شد به شما اطلاع داده شود

نام
ایمیل
موبایل
توضیحات