منو
سبد خرید

سخن عشق

سخن عشق
سخن عشق
  • موجودی: موجود
  • مدل: 145807 - 74/4
  • وزن: 0.60kg
1,500,000 ریال

سخن عشق

نویسنده: ابوالحسن ورزی
ناشر: امیر کبیر
زبان کتاب: فارسی
تعداد صفحه: 302
اندازه کتاب: وزیری لب برگشته - سال انتشار: 1358 - دوره چاپ: 1

کمیاب - کیفیت : درحد نو ؛ جلد کتاب سائیدگی مختصری دارد

 

مروری بر کتاب

مست شد خواست که ساغر شکند عهد شکست
فرق پیمانه و پیمان ز کجا داند مست؟

ابوالحسن ورزی متخلص به ورزی فرزند حسین فلاح زاده از شاعران بزرگ معاصر است . وی در سال ۱۲۹۳ خورشیدی در تهران متولد شد . پس از پایان تحصیلات ابتدائی و متوسطه در سال ۱۳۱۶ در دانشکده حقوق دانشگاه تهران مدرک لیساس خود را گرفت .سپس در وزارت دادگستری به کار قضاوت مشغول شد . بعد از مدتی از کار قضاوت دست کشید و به کارهای ادبی پرداخت .

بسیار نوشته‌اند و گفته‌اند که همسر استاد ابوالحسن ورزی در سال‌های اول زندگی سر سازش چندانی با او نداشت و از آنجا که در میان زنان آن روزگار از وجاهت و زیبایی قابل‌توجهی برخوردار بود، یکی از منابع الهام اشعار و غزل‌های نغز استاد ابوالحسن ورزی بود که به واسطه تمجیدها و ستایش‌هایی که استاد از او در غزل‌هایش به‌عمل می‌آورد، دچار غرور و کبر خاصی شد و چون مورد توجه بسیاری، از هنرمندان آن روزگار هم بود، سرنا سازگاری را با استاد گذاشت و سرانجام از او جدا شد

آمد اما در نگاهش، آن نوازش‌ها نبود
چشم خواب‌آلوده‌اش را، مستی رویا نبود
نقش عشق و آرزو، از چهره دل شسته بود
عکس شیدایی در آن آیینه سیما نبود
لب همان لب بود،‌ اما بوسه‌اش گرمی نداشت
دل همان دل بود، اما مست و بی‌پروا نبود
در دل بیزار خود جز بیم رسوایی نداشت
گر چه روزی همنشین جز با من رسوا نبود
در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود
برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود
دیدم آن چشم درخشان را، ولی در این صدف
گوهر اشکی که من می‌خواستم پیدا نبود
بر لب لرزان من، فریاد دل خاموش شد
آخر آن تنها امید جان من، تنها نبود
جز من و او «دیگری» هم بود، اما ای دریغ
اگر از درد دلم، زان عشق جان فرسا نبود
ای نداده خوشه‌ای زان خرمن زیبایی‌ام
تا نبودی در کنارم، زندگی زیبا نبود

***

رفتی از چشمم و دل محو تماشاست هنوز
عکس روی تو در این آیینه پیداست هنوز
هر که در سینه دلی داشت به دلداری داد
دل نفرین شده ی ماست که تنهاست هنوز
در دلم عشق تو چون شمع به خلوتگه راز
در سرم شور تو چون باده به میناست هنوز
گر چه امروز من آیینه ی فردای منست
دل دیوانه در اندیشه ی فرداست هنوز
عشق آمد به دل و شور قیامت برخاست
زندگی طی شد و این معرکه برپاست هنوز
لب فرو بسته ام از شرم و زبان نگهم
پیش چشمان سخنگوی تو گویاست هنوز

***

آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود
چشم خواب‌آلوده‌اش را مستی رویا نبود
نقش عشق و آرزو از چهره‌ی دل شسته بود
عکس شیدایی در آن آیینه‌ی سیما نبود
لب همان لب بود اما بوسه‌اش گرمی نداشت
دل همان دل بود اما مست و بی‌پروا نبود
در دل بیزار خود جز بیم رسوایی نداشت
گر چه روزی همنشین جز با من رسوا نبود
در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود
برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود
دیدم آن چشم درخشان را ولی در این صدف
گوهر اشکی که من می‌خواستم پیدا نبود
برلب لرزان من فریاد دل خاموش شد
آخر آن تنها امید جان من تنها نبود
جز من و او دیگری هم بود اما ای دریغ
آگه از درد دلم زان عشق جانفرسا نبود
ای نداده خوشه‌ای زان خرمن زیبایی‌ام
تا نبودی در کنارم زندگی زیبا نبود

***

باز عشق آمد و آتش به دل و جانم زد
خنده بر سوز دل و دیده ی گریانم زد
من که دامن ز غم عشق کشیدم همه عمر
آتش این شعله ی سوزنده به دامانم زد
پرتو چشم سیاه تو به اشکم افتاد
برق این شعله ی سوزنده به دامانم زد
پرتو چشم سیاه تو به اشکم افتاد
برق این شام سیه،خنده به بارانم زد
اشک عشق آمد و گل های امیدم بشکفت
خیمه این ابر بهاران به گلستانم زد
غم عشق آمد و در خلوت دل جای گرفت
پرچم شادی خود بر دل ویرانم زد
همچو رگبار بهاری که به دریا ریزد
عشق،خود را به دل غرقه به طوفانم زد
از غم و درد تو ای عمر چه کم داشت دلم
باز درد دگری آمد و بر جانم زد
همچو خورشید که در آینه ای جلوه کند
برق رخسار تو بر دیده ی حیرانم زد

نوشتن نظر

لطفا برای ثبت نظر وارد حساب خود شده یا ثبت نام نمایید.

کتاب مورد نظر در حال حاضر موجود نیست . اطلاعات خود را وارد فرم زیر نمایید تا زمانی که کتاب موجود شد به شما اطلاع داده شود

نام
ایمیل
موبایل
توضیحات