کتاب ساعدی ؛ از تو و درباره او فروشگاه اینترنتی آی کتاب :  iketab کتاب ادبیات انتشارات فروغ قلم

ساعدی ؛ از تو و درباره او

نویسنده: باقر مرتضوی
ناشر: فروغ
زبان کتاب: فارسی
تعداد صفحه: 355
اندازه کتاب: وزیری سلفون - سال انتشار: 1385 - دوره چاپ: 1

کمیاب - کیفیت :  کپی

 

مروری بر کتاب

غلامحسین ساعدی درگذشت و با مرگ نابهنگام، گوشه ای از گذشته و حال هریک از ما را با خود برد و بر باد داد: برخی را بیقرار، برخی را سرگردان، برخی را اندیشناک و برخی را حتی تنها و رنجان وانهاد و پشت سر گذاشت. اما رفتنش همه را از دیده گریاند و به دل لرزاند/ گوئی چون “آذرخش در سخن خویش” زیست، که بارها او گفت و ما باورمان شد: “دنیا بِلَه گِدسَه بیز قرلوخ”!

آرزویش این بود –شاید هم شوخی می کرد- که اگر روزی در غربت مرد، بر سر مزارش بنوازند و برقصند و بیاشامند، همچنانکه خود او دو سال پیش (در ۹ آوریل ۱۹۸۳)، همه ما را بر سر مزار هدایت خندانده بود و گورستان را به صحنه نمایش تبدیل کرده بود. یک سال پیش هم در مراسم خاکسپاری “یلماز گونی” و باز در همان گورستان که امروز جای خود اوست، بر گور سیاه و مرمرینی نشسته بود، باز می خندید و می گفت: “این که قبر نیست، این میز کار است، من پیشنهاد می کنم الفبا را همین جا مندرج بفرمائیم که میز صفحه بندی هم دارد.”

امروز هر یک از ما که از ساعدی خاطراتی داریم، در بخشی از خاطرات خود او شریک است. چرا که ساعدی “مردم گریز” نبود. مردمان از هر دست که بودند، منطق هستی اش بشمار می رفتند و قهرمانان دستکم پنجاه نوشته ای را می ساختند که از او به یادگار و بر زمین ماند. پس چه آنکه ساعدی را می شناخت، چه آنکه هرگز او را ندیده بود، از او نقشی به خاطر زده است که می تواند ساعدی باشد یا ساعدی نباشد، اما خود نقشی است از پیوندهای گسترده و گوناگونی که ساعدی با مردمان داشت. از همین رو بازآفرینی ساعدی، به مفهوم بازنگری و باز اندیشی آثار او هم هست.
در ۱۱ فروردین ۱۳۶۱ (۳۱ مارس ۱۹۸۲) بود که با موهای رنگ شده در مخفیگاه تهران، با سبیل تراشیده و ریش نتراشیده، با چهره خسته و درهم، و با کیف دستی کوچکی که تنها ره آورد سفرش بود، از فرودگاه “اورلی” بیرون آمد. در اتوبوسی که از فرودگاه به شهر می رفت، نگران و پریشان، در ردیف آخر نشسته بود. با اینکه می خواست و سخت می کوشید شرط ادب را به جای آرد، و با آقای تازه آشنائی که ساعدی را نمی شناخت، و با اینحال به پیشوازش آمده بود، باب گفتگو را بگشاید، اما لبهایش می لرزیدند و چندان از عهده بر نمی آمد. حال و حوصله هم نداشت. گاه و بیگاه از شیشه اتوبوس جاده طولانی را ورانداز می کرد و به زبان ترکی که آن نا آشنا نمی دانست، می گفت: “کَدَه بورا هارادی؟…مَن بورداَ نَقِیریرَم”؟ آن تازه آشنای نیک سرشت، گر چه از زبان ساعدی سردر نمی آورد، اما همین قدر در تلاش بود تا از واژه های من در آوردی او سر دربیاورد، که هرازگاهی هم با زهرخند و خطاب به خود او ندا می داد: “راستی هم که دینبَلَه دینبو شدیم…زِرتِیشن کردند ما را…مرا به زور فرستادند…نمی خواستم بیایم…می خواهم برگردم پاکستان…رحمان قول داده هروقت خواستم مرا دوباره برگرداند” و عباراتی در همین روال.

گرچه خودش به خوبی می دانست که بازگشت میسر نیست. در تهران، چنانکه خود او می گفت، گونی های زغال پشت بام خانه یکی از دوستانش را زیرورو کرده بودند، به این خیال که مخفیگاه ساعدی است. به قول خودش” آخر من با این شکم گُنده چطوری در گونی زغال جا می گیرم” ؟ خانواده اش هم گرفتاری پشت گرفتاری داشت…وانگهی ساعدی آدمی نبود که مخفی و تنها و بی سروصدا بماند و یا دست از دید و بازدید بردارد و یا خاموش بنشیند. در همان سال سرکوب  ۱۳۶۰ بود که قصیده بلند بالائی در هجو جمهوری اسلامی ساخت و پای تلفن برای دوست و آشنا خواند که: “آیت اللَه به جای ظل اللَه عقل مردم چرا مدّور شد” و یا آن سرزمین موعود از چه رو ” بِرکه ای گشت و کِرم پرور شد” ؟ همچنین شعار تُرکی او هم علیه خمینی بر سر زبان همه کسانی بود که از دور و نزدیک ساعدی را می شناختند، و بدین مضمون: “رهبری میز خمینی نه عَقلی وار نه بِینی”.

نخستین مخفیگاهش – که ساعدی” دخمه”اش می خواند، یک بالاخانه اجاره ای بود. در میان اتاق بیقواره، حوضکی بیقواره تر ساخته بودند که چند ماهی قرمز در آن شناور بودند. بدیهی است ساعدی برای هریک از ماهیان نامی و داستانی تدارک دیده بود و بیقواره تر از همه را “اسکندر ماهی” لقب داده بود. گاه که تنهایی فشار می آورد و بی تابی از سر می گرفت، درون خانه یادآور اختناق بیرون و ماهی ها کابوس آفرین می شدند. می گفت:”تا من می آیم کتابی بدست بگیرم و کاری و نوشته ای را شروع کنم، این ماهی ها رو به من صف می کشند، مدتها بی حرکت می مانند و به من زل می زنند…نه می توانم بخوانم و نه بنویسم”. قرار بود داستان اسکندر ماهی و یارانش را به قلم بکشد، ندانستیم چه شد. با این حال، دخمه عالمی داشت، در هر ساعت روز صدای موسیقی به آسمان بلند بود، آنهم در جمهوری اسلامی، که موسیقی حرام است و کوچه پُر پاسدار.

در اتوبوسی که به شهر می آمد، ساعدی داستان ماهی ها را یکبار دیگر برای دوست تازه از راه رسیده اش باز گفت. نزدیکی های شهر، رفته رفته روحیه همیشگی و شاد خود را بازیافت، چند داستان در هجو آخوندها سرهم کرد، ادای موسوی تبریزی را درآورد که در نماز جمعه، خطاب به تبریزیان، با گریه گفته بود: “ای برادران و ای باجی لر، به من گفته اند برای شما روضه بخوانم در حالیکه من خودم بیشتر از شما مستحق روضه هستم” و یا قصه مردم اردبیل را، که در سفر بهشتی به آن شهر، شعار فرمایشی را فراموش کرده بودند و گفته بودند: “بهشتی، بهشتی، طالقانی را هم تو نکشتی” .

چنین بود که در میان لرزش لب ها و بازآفرینی داستانها زندگی غربت آغاز شد. بیابان در کمین و راه در پس…نه گریزی از ماندن و نه پای بازگشتن، در برزخ میان نومیدی و امیدواری، اما همراه با زمزمه ای که همواره بر زبانش جاری بود:” گر ما ز سرِ بریده می ترسیدیم – در مجلس عاشقان نمی رقصیدیم”
سرانجام به شهر و در شهر به خانه رسید. اهل بیت گرد آمدند. غلامحسین نخست به آشپزخانه رفت، روی سه پایه نشست، به تلخی و زاری گریست، باز همان حرفهای اوایل اتوبوس را از سر گرفت که: “من اینجا چه کار می کنم؟ چرا گذاشتید مرا بیاورند؟ مرا به زور فرستادند، نمی خواستم، همین امشب برای رحمان نامه می نویسم بَرَم گرداند…” . بی اختیار شنونده به یاد “دخمه” کذائی و حوضک ماهی ها می افتاد. انگار اکنون خود او بود که از حوضک بیرون افتاده بود و ماهیان دیگر صف کشیده و به او خیره شده بودند.

نوشتن نظر

لطفا برای ثبت نظر وارد حساب خود شده یا ثبت نام نمایید.

ساعدی ؛ از تو و درباره او

  • ناشر: فروغ قلم
  • کد کتاب: 81330 - 102/7
  • موجودی: در انبار
  • 600,000ریال

برچسب ها: غلامحسین ساعدی, باقر مرتضوی, دکتر ساعدی, تاریخ ادبیات ایران, مقالات ادبی, کتاب ساعدی ؛ از تو و درباره او