منو
سبد خرید

زنی که مردش را گم کرد

زنی که مردش را گم کرد
زنی که مردش را گم کرد
  • موجودی: موجود
  • مدل: 143251 - 106/2
  • وزن: 0.30kg
650,000 ریال

زنی که مردش را گم کرد

نویسنده: صادق هدایت
ناشر: روزگار
زبان کتاب: فارسی
تعداد صفحه: 256
اندازه کتاب: رقعی - سال انتشار: 1379 - دوره چاپ: 4

 

مروری بر کتاب 

پانزده داستان های کوتاه

زنی که مردش را گم کرد نام داستان کوتاهی از صادق هدایت است ، این داستان به امور و روابط زنی مازوخیست می‌پردازد و سرانجام آن را در جامعه،  فرودست معاصرِ نویسنده به تصویر می‌کشد.  شخصیت اصلی کتاب صوتی زنی که مردش را گم کرد ، زرین کلاه است. به دنیا آمدن زرین کلاه دختر بد اقبال و شخصیت اصلی این داستان، مصادف با مرگ پدرش بوده است و این حادثه ناگوار کینه او را به دل مادرش انداخته و دل مکدر مادر، همواره او را مورد لعن و نفرین قرار داده است.
برای این دختر جوان که همیشه محروم از مهر و محبت بوده است؛ همین که "گلببوی مازندرانی" برایش تصنیفی بخواند و او را بخنداند کافی است که یک دل نه صد دل عاشقش گردد و او را چون شاهزاده ای سوار بر اسب سفید ببیند و رؤیای زندگی با او در سرش بیافتد.

زرین کلاه راز این دلدادگی را با یکی از همسایگان که تنها محرم اسرارش است در میان می گذارد و او میانجی می شود که این دو را به هم برساند اما مادر او به شدت مخالفت می کند. ماجرا به گونه ای پیش میرود که واسطه ها کار را تمام می کنند و زرین کلاه به عقد گل ببو در می آید. اما ادامه این زندگی به زیبایی رویاهای دخترانه او نیست و شاهزاده خوشبختی او برای نوازشش، شلاقی جفاکار در دست دارد.

ظاهرا نویسنده سعی داشته با نوشتن این داستان کوتاه، خصوصیات بیشتر زن های ایرانی را بنویسد. فرهنگ های غلط مردسالارانه که برای زنان جامعه ما نه تنها آزار دهنده نیست، بلکه به نوعی عادت خوب تبدیل شده است…!  داستان کمی قدیمی است، اما هنوز نیز می توان این نوع  فرهنگ را در بسیاری از زنان ایران یافت.

...از این رو زرین کلاه نمی خواست این فکر را بخودش راه بدهد که دیگر گل ببو را نخواهد دید ، تنها گل ببو بود که می توانست نگاه بی نورش را روشن بکند ، و جان تازه ای در کالبد پژمردة او بدمد . بهر قیمتی که بود می خواست او را پیدا بکند . بر فرض هم که زن دیگر گرفته باشد یا او را نخواهد ، ولی همینقدر در نزدیکی او که بود برایش کافی بود .

و اگر سر راه گل ببو گدائی هم میکرد . اقلا روزی یکبار او را میدید . اگر ا و را میزد ، از خودش میراند ، تحقیر می کرد باز بهتر از این بود که بخوان هاش برگردد. نمیتوانست ، زور که نبود ، ساختمان او اینطور درست شده بود . بچه اش مانده علی هم یک وجودی بود که هیچ انتظارش را نداشت و علاقه ای برای او حس نمی کرد

زنده به گور:
نفسم پس می رود، از چشم هایم اشک می ریزد، دهانم بدمزه است، سرم گیج می خورد، قلبم گرفته، تنم خسته، کوفته، شل، بدون اراده در رختخواب افتاده ام.
بازوهایم از سوزن انژکسیون سوراخ است...

نوشتن نظر

لطفا برای ثبت نظر وارد حساب خود شده یا ثبت نام نمایید.

کتاب مورد نظر در حال حاضر موجود نیست . اطلاعات خود را وارد فرم زیر نمایید تا زمانی که کتاب موجود شد به شما اطلاع داده شود

نام
ایمیل
موبایل
توضیحات