کتاب روزی تو خواهی آمد ؛ نامه هایی از پراگ فروشگاه اینترنتی آی کتاب :  iketab کتاب داستان کوتاه - نمایشنامه انتشارات جهان کتاب

روزی تو خواهی آمد ؛ نامه هایی از پراگ

نویسنده: پرویز دوائی
ناشر: جهان کتاب
زبان کتاب: فارسی
تعداد صفحه: 164
اندازه کتاب: رقعی - سال انتشار: 1395 - دوره چاپ: 1 

 

مروری بر کتاب 

پا زدیم و پاشنه بر پهلوی مرکب راهوار کوبیدیم و مرکب راهوار پر گرفت و در خیابان‌بندی باغ سبک ، پا سبکبال به حرکت در آمد و دست‌هایش بخشنده مهربان ، روی شانه‌هایم بود و شانه‌هایم زیر دست‌هایش بالنده و توانمند ، سبک بر گذرگاه‌ها تاختیم و وقتی که به آن دروازه گل‌آرا رسیدیم در گذر از زیر طاقی گل‌های سرخ ، سه چرخه از کف زمین پر گرفت و این را این حس را آن آقا (مولوی) هم بهش رسیده بود که گفت : «عشق است در آسمان پریدن ...» و واقعا معنی «عشق» مگر چیز دیگری هم هست بجز جان آدمی را از خاک باز خریدن و مثل پری پرواز دادن؟

بر جاده مصفای درخت‌آزین می‌رفتیم و یک بزغاله کوچک سفید پابهپا با ما می‌دوید ، بزغاله ملوس با نمکی که به گردن‌اش با روبان قرمز زنگوله‌ای داشت و همراه ما و یا یک کمی عقب‌تر از ماها می‌دوید و آجرفروش گذرگاه زیر سم‌های کوچک‌اش ، تق‌تق ، صدا می‌داد و آواز زنگوله‌اش ما را همراهی می‌کرد و این صداها زنگ سه‌چرخه‌ها و تق‌تق سم‌های ظریف این بزغاله سفیدبرفی ما را عزیز دیرین ، یک عمر است که هم چنان در میان عربده‌های نفس‌کش‌طلب‌های روزگار دارد همراهی می‌کند ...

این فیلم «علی‌بابا و چهل دزد» را بنده الآن که (در ته عمر) بهش فکر می‌کنم با یک تکان لذّت‌بخشی متوجه می‌شوم که حتی قبل از دیدنش انگار با آن آشنایی داشتم یا آماده پذیرشش بودم. درست مثل موردی که گفت: «... که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی»... ... صخره می‌رود کنار و دهانه غار باز می‌شود و از آن چهل سوار به بیرون می‌تازند و رئیس‌شان یک چیزی می‌گوید، یک وردی می‌خواند که صخره باز به هم می‌آید و دهانه غار بسته می‌شود و سوارها می‌روند و دور می‌شوند و بعدش پسره از مخفیگاهش در می‌آید و همان ورد را می‌خواند یا ورد دیگری را که صخره باز می‌شود، که پرده سینما با صدای خش‌خشی به کنار می‌رود، پسره می‌رود تو و این‌جا غار نیمه‌تاریکی است، تالار نیمه‌تاریکی است که دورتا دور چه همه رنگ‌های قشنگ پُرجلا گسترده‌اند، چه همه جواهر سبز و سرخ و زرد و آبی درخشان، چه غنایی از سکه‌های طلا، چه قالیچه‌های فاخر و چشم‌نوازی (در مقابل رنگ‌های خاکی بیابان برهوت، در مقابل رنگ‌های دیوارهای کاه‌گلی سر راه)، چه پارچه‌های زربفتی، همه از جنس «حُلّه‌های تنیده ز دل، بافته ز جان» از نوع آن «پرده‌های رویایی که (به قول کسی) با دست‌های پریان بافته شده...» (و این همه در یک روایت تصویری سریع و سرراست و بدون پشتک و وارو و در هر لحظه گویا و رسا، درست مثل روایت‌های نقّالی در کار قصه‌گویی فوق‌العاده جذابی، طی فقط ده یا دوازده دقیقه از زمان سینمایی).

...می‌رود بچه توی این غار و نور اندک آن تالار و رنگ‌های فریبنده‌اش به او پناه می‌دهند، و در گوشه‌ای برای کام تشنه او خمره آبی هست (مثل بشکه‌های آبی که برای نذر سر راه عابرها می‌گذاشتند) و بنده، آقای عزیز من، دیگر از این غار بیرون نیامدم، و هنوز که هنوز است در این تالار نیمه‌تاریک و خوش‌رنگ و نور مانده‌ام... «عقلا»ی قوم هم هر چه خواستند بگویند!»

نوشتن نظر

لطفا برای ثبت نظر وارد حساب خود شده یا ثبت نام نمایید.

روزی تو خواهی آمد ؛ نامه هایی از پراگ

  • ناشر: جهان کتاب
  • کد کتاب: 72056 - 81/5
  • موجودی: 2 تا 3 روز آینده
  • 0ریال

برچسب ها: پرویز دوائی, داستان های کوتاه فارسی, مقالات ادبی, تاریخ اجتماعی ایران, کتاب روزی تو خواهی آمد ؛ نامه هایی از پراگ