منو
سبد خرید

دو رمان ؛ توفان برگ و بوی درخت گویاو

دو رمان ؛ توفان برگ و بوی درخت گویاو
دو رمان ؛ توفان برگ و بوی درخت گویاو
دو رمان ؛ توفان برگ و بوی درخت گویاو
دو رمان ؛ توفان برگ و بوی درخت گویاو
دو رمان ؛ توفان برگ و بوی درخت گویاو
220,000 ریال
  • موجودی: موجود
  • مدل: 55951 - 204/3
  • وزن: 0.40kg

دو رمان ؛ توفان برگ و بوی درخت گویاو

نویسنده: گابریل گارسیا مارکز
مترجم: لیلی گلستان - صفیه روحی - هرمز عبداللهی
ناشر: نشر نو
زبان کتاب: فارسی
تعداد صفحه: 169
اندازه کتاب: رقعی گالینگور - سال انتشار: 1363 - دوره چاپ: 1

کمیاب - کیفیت : عالی

 

مروری بر کتاب

دو کتاب در یک مجلد با جلد گالینگور صحافی شده

توفان برگ :
در طی نخستین سال های قرن بیستم در یکی از شهرهای کوچک امریکای جنوبی ، دکتری بازنشسته که رفتاری عجیب و غریب و نامتعارف دارد با صراحت و قاطعیت از مداوای قربانیان یک شورش سرباز می زند .

سال ها بعد دکتر خودش را دار می زند .
اما برای مردم انتقام جوی این شهرمسئله این است که آیا اجازه دهند که بر پایه رسم و آیین او به خاک بسپارند یا بگذارند در همان خانه ای که این اواخر خود را در آن جا منزوی کرده بود بپوسد....

بوی درخت گویاو :
این کتاب در حقیقت مصاحبه ای است که پلینیو مندوزا با گابریل گارسیا مارکز در سال۱۹۸۲ صورت داده و لیلی گلستان و صفیه روحی آن را در سال ۱۳۶۲ به فارسی برگردانده اند.

در این کتاب فصل هایی از زندگی مارکز توسط پلینیو مندوزا که یکی از دوستان و همکاران مطبوعاتی مارکز بوده به تصویر کشیده شده و بعد حول محور آن تصاویر سئوالاتی مطرح شده است.

در یکی از این فصل ها مندوزا توضیح داده است که ماکز در سال های 1950-51 جزء گروهی به نام "بارانکیلا" بوده که این گروه در زمان خود سرشار از ادعاهای فرهنگی بوده و اعضای آن همگی افرادی خوش گذران و عاشق ادبیات بوده اند. خواه این توجیه صحیح باشد یا غلط، این گروه یکی از عجیب ترین و آگاه ترین گروه های آمریکای جنوبی بوده که در آموزش مارکز نقش به سزایی داشته است.

...بدون نقشی که زنها در زندگی ام بازی کرده اند، نمی توانستم زندگی را آنچنان که هست درک کنم. مادربزرگم مرا بزرگ کرد و خاله های بسیاری که وقتشان را بسیار صرف من می کردند و خدمتکارانی که لحظاتی پر از خوشبختی برایم ارمغان آورند، آنهم به این دلیل که تعصباتشان کمتر یا لااقل از نوع تعصبات زنهای خانواده ام نبود. خواندن را با یک خانم معلم بسیار زیبا، بسیار شیرین و بسیار باهوش یادگرفتم.

اگر مدرسه را دوست داشتم فقط به خاطر او بود. در زندگی من همیشه یک زن وجود داشته که دستم را گرفته و در ظلمت حقیقت، حقیقتی که زنها بیش تر از مدرها درکش می کنند هدایتم کرده است. و این عادت در دراز مدت برای من به صورت یک خرافه در آمد. حس می کنم که وقتی دور و برم پر از زن باشد هیچ اتفاق بدی برایم نمی افتد.

وجود زنها به من احساس امنیت می دهد و بدون این احساس قادر نبودم تمام کارهایی را که در زندگی ام کرده ام ، انجام دهم، به خصوص که قادر به نوشتن نبودم...

نوشتن نظر

توجه: HTML ترجمه نمی شود!
بد خوب