منو
سبد خرید

داستان رستم و سهراب از دستنویس موزه فلورانس

داستان رستم و سهراب از دستنویس موزه فلورانس
موجود نمی باشد
داستان رستم و سهراب از دستنویس موزه فلورانس
0 ریال
  • موجودی: موجود نمی باشد
  • مدل: 51693 - 64/3
  • وزن: 0.50kg
  • UPC: 19.5

داستان رستم و سهراب 

نویسنده: حکیم ابوالقاسم فردوسی - عزیزالله جوینی
ناشر: دانشگاه تهران
زبان کتاب: فارسی
تعداد صفحه: 325
اندازه کتاب: وزیری - سال انتشار: 1382 - دوره چاپ: 1 

 

مروری بر کتاب 

از دستنویس موزه فلورانس

همراه با گزارش واژگان دشوار و برگردان همه ابیات بفارسی روان

کتاب حاضر مشتمل بر داستان رستم و سهراب است که از روی نسخه دستنویس موزه فلورانس در دو قسمت به طبع رسیده است. در قسمت اول, داستان به نثر روان نگاشته شده و در قسمت دوم, اصل داستان با شرح واژگان دشوار درج گردیده است.

رستم و سهراب یکی از دردآورترین و غم انگیزترین داستان‌های شاهنامه‌است. فردوسی داستان مرگ سهراب جوان را به تصویر می‌کشد که بر اثر جنگ با رستم، به دست پدر کشته می‌شود.

روزی از روزها رستم اسباب شکار را آماده کرد و همراه با اسبش رخش عازم مرزهای کشور توران شد. آن روز رستم در نزدیکی شهر سمنگان گوری شکار کرد و بعد از خوردن گور به خواب رفت. چندتا از سواران تورانی که از آن محل می گذشتند رخش را دیدند که در دشت به چرا مشغول است. و چون رخش اسب بی نظیری بود آن را گرفته و با خود به شهر سمنگان بردند. وقتی رستم از خواب بیدار شد و اسب خویش را نیافت اندوهگین شد و به ناچار با پای پیاده برای یافتن رخش عازم شهر سمنگان شد. پادشاه سمنگان وقتی شنید که رستم برای پیدا کردن اسبش به شهر او آمده شادمان شد و به پیشواز رستم شتافت.

شاه سمنگان رستم را به کاخ خودش دعوت کرد و به او قول داد که به زودی رخش را یافته و برای رستم خواهد آورد. تهمتن دعوت شاه را پذیرفت و به کاخ او رفت و به خوردن می و تفریح مشغول شد تا اینکه شب فرا رسید. برای رستم خوابگاه ویژه ای آماده کرده بودند. رستم به خوابگاه رفت تا قدری بیاساید. چون پاسی از شب گذشت دختری زیبارو و خوش اندام به خوابگاه او آمد. رستم بیدار شد و با تعجب به دختر نگاه کرد و بعد پرسید تو کیستی؟ دختر جواب داد که من تهمینه، دختر شاه سمنگان هستم. رستم وقتی آن همه زیبایی را در چهره تهمینه دید سریع موبدی را برای خواستگاری تهمینه نزد شاه سمنگان فرستاد.

شاه از خواسته رستم بسیار خشنود شد و رستم و تهمینه همان شب با هم ازدواج کردند. سپس رستم مهره ای را که به بازوی خویش بسته بود در آورد و به همسرش تهمینه داد و گفت اگر فرزندمان دختر بود این مهره را به گیس او ببند و اگر پسر بود مهره را به بازوی او ببند. فردا صبح شاه سمنگان به رستم خبر داد که رخش را یافته است. پس رستم از تهمینه خداحافظی کرد و همراه با رخش به سوی زابلستان رهسپار شد. نه ماه بعد تهمینه پسری به دنیا آورد که بسیار شبیه پدرش بود و نام او را سهراب نهاد.

نوشتن نظر

توجه: HTML ترجمه نمی شود!
بد خوب