منو
سبد خرید

خورشیدی برای زندگی

خورشیدی برای زندگی
خورشیدی برای زندگی
خورشیدی برای زندگی
خورشیدی برای زندگی
خورشیدی برای زندگی
  • موجودی: موجود
  • مدل: 144328 - 23/3
  • وزن: 0.30kg
280,000 ریال

خورشیدی برای زندگی

نویسنده: نوربرت لش لایتنر
مترجم: مهشید میر معزی
ناشر: نگاه
زبان کتاب: فارسی
تعداد صفحه: 165
اندازه کتاب: رقعی - سال انتشار: 1390 _ 1387 - دوره چاپ: 2 _ 1

 

مروری بر کتاب

یکصد داستان حکیمانه که انسان را هر روز کمی خوشبخت تر می کند

مرد ثروتمندی با ناراحتی زیاد نزد استاد آمد و از او پرسید:
«آیا این موضوع صحت دارد که در کتاب مقدس آمده است، انسان از خاک است و دوباره به خاک باز می گردد؟»

استاد جواب داد:
«این نباید موجب ناراحتی تو شود. اگر از طلا بودی و برایت مقدر شده بود که در این عمر خود مبدل به خاک شوی، شاید دلیلی برای ناراحتی و شکایت می داشتی. اما وقتی از خاک هستی و دوباره به خاک برمی گردی، پس دیگر از چه شکایت داری؟»...

پادشاهی با همراهان خود به شکار رفت. ناگهان چشم آنان به گوزنی افتاد. گوزن به جنگل گریخت. پادشاه به دنبال حیوان رمیده تاخت. به تدریج فاصله او با افراد گروه بیشتر شد و بعد هم رد گوزن را گم کرد.
پادشاه که در جستجوی شکار خویش به اطراف می نگریست، دهقانی را دید که گریان زیر درختی نشسته بود، ناله می کرد و از سرنوشت خود می نالید. به مرد نزدیک شد و دلیل ناراحتی او را پرسید.

مرد دهقان جواب داد: « ارباب، من یک طالبی فوق العاده داشتم که با دقت تمام از آن نگهداری می کردم. با صبر فراوان شاهد رشد آن بودم، زیرا آن طالبی تنها دارایی من بود. از دیدن رنگ زیبا و استشمام عطر آن لذت بسیار می بردم. تصمیم داشتم، دو روز دیگر آن را به بازار ببرم تا با پولی که از فروش آن به دست می آورم، زندگی خود را بگذرانم. اما چند دقیقه پیش، یکی از افسران همراه پادشاه، تنها دارایی مرا که آن طالبی بود، از من ربود. نمی دانم چه باید بکنم و حالا چگونه باید شکم فرزندانم را سیر کنم؟ »

پادشاه گفت: « ای مرد، آرام باش. من تمام قدرت خود را به کار می بندم تا تو دارایی خود را به دست بیاوری. » سپس اندیشناک، نزد ملازمان خود بازگشت که چادرها را برپا کرده بودند. یکی از خدمتکاران را نزد خود خواند و گفت: « من میل بسیاری به طالبی دارم، اما به نظر می رسد که در این حوالی طالبی وجود نداشته باشد. اگر بتوانی یک طالبی برای من پیدا کنی، جایزه خوبی به تو خواهم داد. »

خدمتکار به سرعت رفت و از تمام افراد پرسید که آیا طالبی دارند یا نه، زیرا پادشاه هوس طالبی کرده است. به تمام چادرها سر زد تا بالاخره به افسری برخورد کرد که طالبی مرد دهقان را دزدیده بود. افسر دزد می خواست در همان لحظه با یک چاقو طالبی را قاچ کند که خدمتکار دست او را گرفت و فریاد زد: « صبر کن! شانس به سراغ تو آمده است. از خوردن این طالبی صرف نظر کن و آن را برای پادشاه ببر که میل شدیدی به خوردن آن دارد و در تمام اردوگاه حتی یک طالبی هم یافت نمی شود. اگر طالبی خود را به او بدهی، جایزه قابل توجهی به تو خواهد داد. »

فهرست

• پرنشدنی
• قانع
• موسیقی
• تاثیر
• آماده
• در عمق
• درد کهنه
• توازن
• و...

نوشتن نظر

لطفا برای ثبت نظر وارد حساب خود شده یا ثبت نام نمایید.

کتاب مورد نظر در حال حاضر موجود نیست . اطلاعات خود را وارد فرم زیر نمایید تا زمانی که کتاب موجود شد به شما اطلاع داده شود

نام
ایمیل
موبایل
توضیحات