منو
سبد خرید

خطاب به پروانه ها و چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم

خطاب به پروانه ها و چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم
درحال حاضر موجود نمی باشد
خطاب به پروانه ها و چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم
  • موجودی: درحال حاضر موجود نمی باشد
  • مدل: 130534 - 116/5
  • وزن: 0.30kg
  • UPC: 70
0 ریال

خطاب به پروانه ها و چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم

نویسنده: رضا براهنی
ناشر: نشر مرکز
زبان کتاب: فارسی
تعداد صفحه: 198
اندازه کتاب: وزیری - سال انتشار: 1388 - دوره چاپ: 3

کمیاب - کیفیت : نو ؛ لبه پایینی جلد پشتی رد زردی مختصری دارد

 

مروری بر کتاب 

خطاب به پروانه ها ؛ شعر و چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم ؛ بحثی در شاعری

رضا براهنی «خطاب به پروانه ها» را ، که گزینه ای است از شعرهای 69 تا اوایل 73 ی او، مهم ترین مجموعه شعر خود می داند. حرکت از شعر تک وزنی به سوی اوزان مرکب و ترکیبی و شعر چند صدایی، رهایی تدریجی از استبداد نحوی زبان و حرکت به سوی آفریدن همه ارکان زبان در یک شعر - با نتی که نه عروض کلاسیک و نیمایی ، بلکه ذهن خواننده باید برای شعر پیدا کند، آزاد کردن شعر از قید تصویر ، مفهوم ، احساس و وزن خارج از ساختار شعر و ارجاع نا پذیر کردن شعر به اجزای بیرون از شعر، به صورتی که شعر موضوع اصلی خود ، یعنی زبان و زبانیت خود را ، برخ بکشد، از ویژگی های اساسی تعداد زیادی از شعرهای این کتاب است.

در مقاله نظری ضمیمه کتاب ، «چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم» ، براهنی ضمن بر شمردن تضادهای حاکم بر نظریه پردازی نیما و شاملو و شعرهای اینان، در برابر نظریه و شعرهای آنان و آرای شاعران دیگر و شعرهایشان، نظریه جدیدی را مطرح می کند که به زعم او، شعر فارسی با تکیه بر آن ، می تواند خود را از بن بست شعر کهن و شعر نیمایی و شعر سپید نجات دهد. شاید این نظریه بحث انگیزترین حرف براهنی در شعر فارسی باشد.

پنجره را باز کن !
    این چشم های من از چشم های شما آخر چه سودی بردند؟
    از باغ های مرده صداهای گریه باز می آمد
    و بعد گریه فروکش کرد سردم شد
    وقتی که پنجره را بستم ، برگشتم 
    اما تلنگر انگشت مضطربی بر روی شیشه ، باز برم گرداند
    از پشت شیشه بیرون را نگاه کردم 
    دو مرد بودند که با شکلک و اشاره دست می گفتند، پنجره را باز کن !
    وقتی که باز کردم و دیدم جنازه سنگینی را بروی آستانه نهادند،
    رفتند، پنجره را بستم 
    حالا با این جنازه روزگار خوشی دارم 
    دیگر صدای گریه نمی آید از باغها
    آخر جنازه خودم است 
    
    بازگذشتن 
    از کوچه ام فرشته می گذرد باز
    در جام ارغوان قدیمی انگار آدم آیینه می گذرد باز
    از چهچه سپید حنجره انگشتهای نرم شوپن بر کلیدهای ساز می گذرد باز
    اشکی که روی چهره پاشیده شد
    بغضی که می ترکد حالا
    سحر بلوط رنگ به بالای سروناز
    و انگشت های خرمالو و آدم و آیینه می گذرد باز

نوشتن نظر

لطفا برای ثبت نظر وارد حساب خود شده یا ثبت نام نمایید.

کتاب مورد نظر در حال حاضر موجود نیست . اطلاعات خود را وارد فرم زیر نمایید تا زمانی که کتاب موجود شد به شما اطلاع داده شود

نام
ایمیل
موبایل
توضیحات