منو
سبد خرید

حلقه حمایت شاهزاده خانم سلطانه

حلقه حمایت شاهزاده خانم سلطانه
-27 %
حلقه حمایت شاهزاده خانم سلطانه
  • موجودی: موجود
  • مدل: 145826 - 74/4
  • وزن: 0.30kg
330,000 ریال
450,000 ریال

حلقه حمایت شاهزاده خانم سلطانه

نویسنده: جین ساسون
مترجم: منیژه شیخ جوادی
ناشر: پیکان
زبان کتاب: فارسی
تعداد صفحه: 258
اندازه کتاب: رقعی - سال انتشار: 1382 - دوره چاپ: 1

کیفیت : درحد نو

 

مروری بر کتاب

کتابی که در دست دارید شرح زندگی یکی از شاهزاده خانم‌های عربستان به‌نام «سلطانه آل سعود» است. آنچه سلطانه را از دیگر زنان عرب متمایز ساخته است، ذهن باز و دغدغه‌اش برای رشد و آزادی زنان سعودی است. ساسون به‌زیبای پرده از زندگی پرفرازونشیب و خواندنی سلطانه برمی‌دارد. داستان ازدواج و آشنایی او با کریم، چالش‌های او با پدرش، سرنوشت دخترها و تنها پسرش و تفاوت‌های آن‌ها با مادرشان و... در این کتاب حکایت می‌شود. 

در این داستان، فساد، قتل و زورگویی و دیگر مسائل مربوط به دربار عربستان از قول یکی از شاهزادگان آل سعود به نام "سلطانه "بازگو می‌شود .بخشی از داستان درباره مردمی است که بر اثر فقر دخترانشان را درازای مبلغی ناچیز می‌فروشند" .سلطانه "که نظاره‌گر این فجایع است به کمک خواهران خود، حلقه حمایتی به وجود می‌آورد تا به این وسیله به زنان و دختران جامعه خویش کمک کند .شرح اقدامات سلطانه و خواهرانش محور اصلی داستان را تشکیل می‌دهد ....

براساس روایت اسلامی تقدیر هرکس در زندگی از بدو تولد بر پیشانی اش نوشته شده است ، به همین دلیل بسیاری از مسلمانان معتقد در قبال سختیهای زندگی سر تعظیم فرود می آورند و منیره ، یکی از برادرزادگانم همچون بسیاری از زنان سعودی ، می رفت که آنچه را تقدیر بر پیشانی اش قلم زده بود ، بپذیرد . خانواده ما به تازگی از سفر مصر به ریاض بازگشته بود . شوهرم ، کریم ، و تنها پسرمان ، عبدالله ، در دفتر کار کریم در قصر بودند ....

چند ماه قبل، مادر عزیزم به خوابم آمد. لباس جواهر نشانی به رنگ قرمز براق به تن داشت و موهای بلندش با تارهایی طلایی بافته شده بود. چهره‌اش شفاف و فاقد چین و چروک و چشمان درخشانش مملو از عقل و درایت بود. ظاهر مادرم که در زیر درختی سرسبز و در کنار جویباری مملو از آبی نیلگون نشسته بود، هوش از سرم ربوده بود.

گل‌ّایرنگارنگ و زیبا او را احاطه کرده بود. در رویاهایم، در حالی که ضربان شدید قلبم را احساس می‌کردم، صدا زدم: «مادر!» و با بازوان گشوده به سوی او رفتم. اما مانع غیرقابل رویتی مانع رسیدن دستانم به او می‌گشت. مادرم با چشمان مملو از عشق و مهر و در عین حالا تسلیمی اندوهناک به من نگاه می‌کرد...

نوشتن نظر

لطفا برای ثبت نظر وارد حساب خود شده یا ثبت نام نمایید.

کتاب مورد نظر در حال حاضر موجود نیست . اطلاعات خود را وارد فرم زیر نمایید تا زمانی که کتاب موجود شد به شما اطلاع داده شود

نام
ایمیل
موبایل
توضیحات