دسته بندی کتاب ها
سبد خرید شما

امید

امید
-18 %
امید
  • موجودی: موجود
  • مدل: 156898 - 79/2
  • وزن: 0.30kg
700,000 ریال
850,000 ریال

امید

نویسنده: حمیده خداویردی
ناشر: خرد آذین
زبان کتاب: فارسی
تعداد صفحه: 358
اندازه کتاب: رقعی - سال انتشار: 1388 - دوره چاپ: 1


مروری بر کتاب

دکترم برای من کادو گرفته بود ولی روش نمیشد بده.موبایلش زنگ زد فکر کنم دوستش بود نمیدونم چی بهش گفت که مثل برق گرفته ها پرید هوا و با صدای بلند تشکر کرد و گفت:خبر خوشی بهم دادی جبران میکنم فعلا خداحافظ.

همه ساکت شده بودیم ببینیم این خبر خوش چیه نگاهی به چشمهای در انتظار کرد و گفت:خرج داره.
بابام گفت:اگه خبر خوش باشه هر چی شما بخواین همونه.
دکتر گفت:شما گلناز خانم چی میدین؟
-من قول یه ناهار یا شام خوشمزه رو میدم.
دکتر گفت:شما اقا شهرام؟
-من توی عروسیم دعوتت میکنم.
دکتر گفت:زحمت کشیدی چه بگی چه نگی میام چیز دیگه؟
-خوب یه شیرینی خوب بهت میدم البته اگه به من ربط داشته باشه.
دکتر گفت:شما شکیبا خانم شما چی میدین؟
-هر چی بخواین.
دکتر گفت:و اما شما شراره خانم شما چی میدین؟
-هیچی نخودچی.
-که هیچی نخودچی؟باشه نمیگم.
شهرام گفت:امید جون اگه من به جای شراره بله رو بگم حرف میزنی؟
همه خندیدن و گفت:نمیشه.
بابام گفت:یکم از بزرگترها خجالت بکشین!

دکتر گفت:شرمنده اقای رحمتی باشه میگم .ام ...خانم شراره رحمتی رشته ی مدیریت پزشکی دانشگاه علوم پزشکی ایران قبول شدن.

باورم نمیشد نفسم بالا نمی اومد از خوشحالی گریه میکردم همه بهم تبریک گفتن شهرام گفت:ای بابا سه ساعته وقت ما رو گرفتین که بگین شراره دانشگاه قبول شده!به ما چی میرسه؟

بابا و مامان از خوشحالی اشک شوق میریختن شکیبا بغلم کرده بود و لیلا دستم رو گرفته بود همه بهم تبریک گفتن و بابام گفت:خب آقای دکتر خبر خوشی دادی حالا مژدگونی چی میخوای؟

سرش رو پایین انداخت و حرفی نزد شهرام گفت:آخی ...بچه ام خجالت میکشه یه دفعه بگو اومدم خواستگاری چرا اینجور رنگ به رنگ میشی؟

همه زدیم زیر خنده مامان گفت:شهرام کم اذیت کن بی ادب نشو حداقل جلوی خانواده آقای حکمت یه ذره درست رفتار کن.

نوشتن نظر

لطفا برای ثبت نظر وارد حساب خود شده یا ثبت نام نمایید.

کتاب مورد نظر در حال حاضر موجود نیست . اطلاعات خود را وارد فرم زیر نمایید تا زمانی که کتاب موجود شد به شما اطلاع داده شود

نام
ایمیل
موبایل
توضیحات