منو
سبد خرید

آنکه شبیه من نبود

آنکه شبیه من نبود
درحال حاضر موجود نمی باشد
آنکه شبیه من نبود
  • موجودی: درحال حاضر موجود نمی باشد
  • مدل: 121868 - 119/3
  • وزن: 0.90kg
  • UPC: 38 = 48
0 ریال

آنکه شبیه من نبود

نویسنده: م. رهی
ناشر: علی
زبان کتاب: فارسی
تعداد صفحه: 958
اندازه کتاب: رقعی - سال انتشار: 1391 - دوره چاپ: 2

 

مروری بر کتاب

چند لحظه ای می شد که خورشید غروب کرده بود، اما هوا هنوز کمی روشن بود. نگاهی به ساعت انداختم و نگاهی در آینه. نیم ساعت به آمدن شراره مانده بود. آماده بودم. کمی سرم را جلوی آینه به چپ و راست بردم و خط لب و خط چشمی را که یک ساعتی وقت صرفشان کرده بودم برای آخرین بار چک کردم. با انگشت کوچکم کمی کنار خط لبم را ساییدم و توی اتاق قدم زدم. بعد رفتم کنار پنجره و به در حیاط خیره شدم.

هوا کم کم داشت تاریک می شد. مادرم کنار حوض مشغول وضو گرفتن بود. با چشم یکی یکی از کف  حیاط پنج تا پله را بالا رفتم. نگاهم به در بسته حیاط که  خورد دوباره برگشت. این بار به سمت راست رفت. سر مادرم هم که وضویش تمام شده بود به همان سمت چرخید.

سهیلا خانم بود تازه عروسی که هشت ماهی می شد به همراه شوهرش آقا جلال به حیاط ما اسباب کشی کرده بودند. از پله ها که پایین می آمد در چوبی پشت سرش بسته شد. کمی با مادرم خوش و بش کرد و از پله  های زیرزمینی شان رفت پایین.به سمت چپ نگاه کردم ، چراغ های اتاق بی بی صدیقه صاحبخانه مان خاموش بود. نگاهم از درخت تناور توت وسط حیاط بالا رفت. پایین که آمد خورد به نگاه مادرم که وسط پله ها ایستاده بود و داشت به من نگاه می کرد. زیر لب به خودم فحشی دادم و از کنار پنجره رفتم لبه ی تختم نشستم. می خواستم تا آخرین لحظه ی بیرون رفتنم چشمش بهم نیفتد. حوصله بگو مگو نداشتم.

صدای دو لنگه در چوبی اتاق کناری که به هم خورد، پشت سرش وصل شد به صدای ناله ی در اتاقم. مادر در را که پشت سرش بست با صدایی آرام پرسید:
کجا شال و کلاه کردی؟ مگه نمی بینی هوا داره تاریک می شه؟

آرایش غلیظم را که دید مکثی کرد و با لحنی تند تر پرسید :
این چه وضعیه دختر برای خودت درست کردی؟ می خوای جلوی در و همسایه آبرومون رو ببری ؟

مثل یک بشکه باروت بودم که هر لحظه امکان داشت منفجر شود. برای این که شب خودم را خراب نکنم سعی کردم صدایم بلند نشود:
چیکار کردم مگه ؟ دیشب بهت گفتم امشب عروسیه دختر خاله شراره اس. دعوتم کرده. خودش با ماشین میاد دنبالم ، آخر شب هم برم می گردونه.آخه این چه عروسیه که تو رو تنها دعوت کردن؟ حالا آقات نمی تونه بیاد. منو چرا دعوت نکردن.

با پرخاش حرفش را قطع کردم.بابا عروسی خودش که نیست، عروسی دختر خالشه . منو هم چون دختر خاله اش می شناسه به شراره اصرار کرده دعوت بشم. بعدشم تو هفته پیش می خواستی بری عروسی همین همسایه خودمون لباس نداشتی ، چه طور می خوای بلند شی بیای بالا شهر تالار؟ خوبه صدبار بهت گفتم شراره از این دخترهای گدا گدوله ای که صبح تا شب دورو برت می بینی نیست. می بینی که این همه اومده دنبالم یک بار هم تعارفش نکردم بیاد توی خونه ....

مادر انگشتش را روی بینی اش گذاشت و حرفم را قطع کرد:
هیس ! چرا صدات رو به سرت می ندازی؟ اون گور به گورها دوبار سکته اش دادن و انداختنش گوشه ی خونه. ببینم تو هم با این کارات سکت سوم رو بهش می دی بخوابونیش گوشه قبرستون خیالت راحت بشه...

نوشتن نظر

لطفا برای ثبت نظر وارد حساب خود شده یا ثبت نام نمایید.

کتاب مورد نظر در حال حاضر موجود نیست . اطلاعات خود را وارد فرم زیر نمایید تا زمانی که کتاب موجود شد به شما اطلاع داده شود

نام
ایمیل
موبایل
توضیحات