جستجو براي:  در 
صفحه کلید فارسی
پ 1 2 3 4 5 6 7 8 9 0 Back Space
ض ص ث ق ف غ ع ه خ ح ج چ
ش س ي ب ل ا ت ن م ك گ
ظ ط ز ر ذ د ء و . , ژ
       جستجوی پیشرفته کتاب
  01/10/1393
نویسندگان   ناشران   بانک کتاب   فروشگاه
 
سفارش از آمازون
پیگیری سفارش آمازون

 
مدیریت مقالات > شاهنامه

داستان رستم و سهراب
گروه: شاهنامه

كنون رزم سهراب رستم شنو
دگرها شنيدستي اين هم شنو
يكي داستان است پر آب چشم
دل نازك از رستم آيد بخشم
اگر مرگ داد است بيداد چيست
زداد اين همه بانگ و فرياد چيست
ازاين رازجان تو آگاه نيست
بدين پرده اندر تو را راه نيست
كنون رزم سهراب گويم درست
از آن كين كه با اوپدر چون بجست
اي فرزند. داستاني است از گفته آن دهقان پاك نژاد كه داناي طوس آنرا جاودان نموده است. چنين گفته اند كه روزي رستم از بامداد هواي شكار بر سرش زد با تركشي پر از تير بر رخش نشست و براي شكار سوي مرز توران روانه شد . چون نزديك مرز رسيد دشتي ديد پر از گله هاي گور با شادي رخش را بسوي شكار پيش راند. تعدادي شكار را گرفت و يا تير كمان زد. چون گرسنه شد از شاخه درختان وخار وخاشاك آتشي بزرگ بر افروخت. چون آتشي آماده شد درختي را از جا كند گور نري را بر درخت زره بر آن آتش نهاد. چون گور بريان شد آنرا از هم بكند و بخورد. پس از آن سرچشمه آب رفت،تشنگي خود را برطرف كردو در گوشه اي بخفت و رخش را نيز آزاد كرد تا بچرد . چون رستم به خواب رفت گروهي از سربازان توران از آن دشت گذشتند جاي پاي رخش را در دشت پيدا كردند به دنبالش رفتند و او را يافتند . سپس هر يك كمندي سر دست آورده و خواستند اسب را بگيرند . چون رخش چشمش به كمندها افتاد حمله آغاز كرد و با آنها جنگيده سر يك توراني را با دندان از تن كند. دو نفر را هم به زخم سم از خود دور كرد خلاصه سه تن از گروه كوچك كشته شدند ولي عاقبت رخش گرفتار شد آنها اسب را همراه خود به شهر برده و ميان گله ماديان ها رها كردند تا آنهااز رخش كره بياورند.
ساعتي گذشت رستم از خواب بيدار شد و به دنبال رخش همه جا را گشت ، اما اسب پيدا نشد. چون شهر سمنگان نزديك بود به سوي سمنگان رفت. در راه طولاني، خسته شده نمي دانست چگونه با اسلحه و ابزار جنگ پياده تا شهر برود. رستم زين رخش و لگام او را بر دوش گرفت و روانه راه شد.
چنين است رسم سراي درشت
گهي پشت زين و گهي زين به پشت
در راه رستم به آنجا رسيد كه رخش جنگيده بود رد پاي اسب را دنبال كرد تا نزديك شهر سمنگان رسيد .به شاه و بزرگان خبر دادند كه رستم پياده به سوي شهر مي آيد و رخش او در شكار گاه گم شده است. شاه و بزرگان رستم را استقبال كردند و گفتند در اين شهر ما نيكخواه توايم هر چه داريم به فرمان تو است . رستم گفت: رخش در اين دشت بدون لگام از من دور شد رد پاي او را برداشتم تا به شهر سمنگان رسيدم سپاس دارم اگر بفرمائي آن را پيدا كنند زيرا اگر
رخشم نيايد پديد،
سران را بسي سر بر خواهم بريد .
شاه سمنگان گفت: اي پهلوان تو مهمان من باش و تندي مكن، رخش رستم هرگز پنهان نمي ماند او را مي جوئيم و نزد تو مي آوريم. رستم خوشحال شد و به خانه شاه سمنگان رفت. شاه سمنگان در كاخ خود رستم را جاي داد. برايش بزم آراست به هنگام خواب در جائي كه سزاوار او بود جاي خفتن آراستند. رستم به خوابگاه رفت و از رنج راه آسوده شد. نيمي از شب گذشته بود و مرغ شب آهنگ بر سر درختان حق مي گفت. لحظه اي گذشت رستم متوجه شد در خوابگاه نرم كردند باز. كنيزكي شمعي از عنبر بدست گرفته و به آرامي نزديك بالين رستم آمد. به دنبال كنيزك دختري ماهروي چون خورشيد تابان ، دو ابرو كمان و دو گيسو كمند ببالا به كردار سرو بلند. رستم از صداي در بيدار شد و از ديدن آن دختر خيره ماند ، نيم خيز شد، بپرسيد از او گفت نام تو چيست، اين نيمه شب در اين تاريكي چه مي خواهي ، چنين داد پاسخ كه تهمينه ام و تنها دختر شاه سمنگان هستم هيچكس را قبول نكرده ام ، كسي از پرده بيرون نديده مرا نه هرگز كسي آوا شنيده مرا. مدت هاست كه افسانه وار از هر كس داستان تو را شنيده ام مي دانم از ديو، شير، پلنگ و نهنگ نمي ترسي ، شب تيره تنها به توران شوي ، به تنهايي و يك نفري يك گور بريان را مي خوري،
بس داستانه شنيدم زتو
بسي لب به دندان گزيدم زتو
چه بسيار نشانه ها از تو مي دادند. از عظمت تو حيران مي شدم، امروز شنيدم كه خداوند تو را به اين شهر آورده است گفتم چگونه مي توانم پهلوان را به چشم ببينم اين بود كه شبانه همراه با اين كنيزك به ديدار تو آمدم. رستم و تهمينه سخن گفتند و قرار شد رستم تهمينه را از شاه سمنگان به همسري بخواهد و آرزو كرد. مگر كردگار، نشاند يكي كودكم در كنار . كودكي كه چون رستم به مردي وزور باشد و تهمينه افزود اگر سمنگان همه زير پاي آورم رخش تورا پيدا خواهم كرد . رستم دانست تهمينه دختري است با دانش و ديگر آنكه از رخش آگهي دارد. تهمتن دست گشود و او را نزد خويش خواند و تهمينه نيز خرامان بيامد بر پهلوان. موبد آوردند رستم به موبد گفت . هم اكنون نزد شاه سمنگان برو تهمينه را از او براي همسري من بخواه. موبد پيام رستم را رساند شاه سمنگان، ز پيوند رستم دلش شاد گشت و فرمان داد تا با آئين و كيش خودشان آن دو پيمان همسري ببندند. سخن ها تمام شد و دختر را به پهلوان سپردند.
ببازوي رستم يك مهره بود
كه آن مهره اندر جهان شهره بود
رستم آن مهره را از بازو گشود و به تهمينه داد. به او گفت اگر دختري به جهان آوردي اين مهره را بر گيسوي او بياويز اما اگر پسر بود به نشان پدر مهره را بر بازويش ببند. چون آن شب گذشت و خورشيد تابنده شد بر سپهر، رستم با تهمينه بدرود كرد و پريچهر گريان از او گشت باز. شاه سمنگان نزد رستم آمد و به او مژده داد كه رخش پيدا شده است رستم نزد رخش آمد زين بر او نهاد و از آنجا سوي سيستان شد چون باد، از آنجا سوي زابلستان رفت و از آن داستان با كسي سخن نگفت.
چو نه ماه بگذشت بر دخت شاه
يكي كودك آمد چو تابنده ماه
چند روزي گذشت تهمينه كودك را سهراب نام نهاد. يك ماه از عمرش گذشته بود. يكساله بنظر مي آمد . سه ساله شد آرزوي ميدان كرد ، پنجساله شد دل شير مردان داشت. ده ساله شد در آن سرزمين كسي ياراي نبرد او را نداشت. در پي اسبان مي دويد دم اسب را به مشت مي گرفت و نگهش مي داشت. روزي نزد مادر آمد و گستاخ پرسيد پدر من كيست. چون از پدرم مي پرسند چه بگويم اگر آن را از من پنهان كني ، نمانم تو را زنده اندر جهان .
تهمينه چون سخنان فرزند را شنيد بترسيد، و به او گفت آرام باش تو پسر رستم پيلتن ، نوه دستان، نبيره سام از نژاد نيرم هستي
جهان آفرين تا جهان آفريد
سواري چو رستم نيامد پديد.
سپس نامه اي از رستم نزد سهراب آورد با سه ياقوت درخشان و سه بدره زر و گفت پدرت اينها را از ايران براي تو فرستاده است. اين مهره ها را نگاهدار، اما من نمي خواهم تو به رستم نزديك شوي زيرا ترا نزد خود خواهد برد و دل من طاقت دوري ندارد و ديگر اينكه افراسياب هرگز نبايد تو را بشناسد. زيرا دشمن رستم است اگر بداند تو فرزند كيستي از خشمش كه به رستم دارد تو را تباه خواهد كرد . سهراب سر بلند كرد و گفت: مادر چرا نام پدرم را از من نهان كردي ، اكنون كه دانستم سپاهي فراهم خواهم كرد و به ايران خواهم رفت پهلوانان ايران را يك به يك بر كنار مي كنم كاوس را از تخت بر مي دارم و رستم را بر جاي كاوس مي نشانم ، آنگاه از ايران به توران مي تازم. تخت افراسياب را مي گريم و تو را بانوي ايران شهر مي كنم.
چو رستم پدر باشد و من پسر
بگيتي نماند يكي تاج ور
اينك بايد نخست اسبي شايسته پيدا كنم ، سپس آماده نبرد شوم. تهمينه به چوپان گفت : هر چه اسب هست بياور باشد كه سهراب اسبي به دلخواه خود پيدا كند و چوپان چنان كرد. اما هر اسب را كه سهراب دست بر پشت آن مي نهاد شكم حيوان به زمين مي رسيد. سهراب تمام اسب ها را آزمايش كرد ولي هيچيك نيكو نبود. سر انجام كسي نزد سهراب آمد و گفت: از نژاد رخش كره اي دارم. و اين شد كه سهراب بر آن اسب كه از نژاد رخش بود دست يافت. زين بر آن نهاد و بر اسب نشست . چون به خانه رسيد زمينه جنگ با ايران را آغاز كرد . پيش پادشاه سمنگان رفت و از او خواست تا وسايل سفرش را فراهم كند. شاه سمنگان هر گونه ابزار جنگ چنانكه شاهان داشتند به سهراب داد.

به افراسياب خبر رسيد كه نو جواني در سمنگان كنون رزم كاوس جويد همي به او گفتند از تهمينه و رستم سهراب به جهان آمده است افراسياب نيز از دلاوران لشكر سپاهي گرد نمود هومان و بارمان را همراه با دوازده هزار مرد شمشير زن روانه سمنگان كرد و به سپهدار لشكر گفت :
كوشش كن تا آن پسر هرگز نام پدر خود را نداند. با آسودگي برويد زيرا در پي شما من لشكري گران نزد او خواهم فرستاد تا به جنگ ايرانيان اقدام نمايد. چون سپاه سهراب به ايران برسد بدون ترديد رستم به جنگ آنها خواهم آمد اميدوارم اكنون كه رستم پير شده است به دست سهراب كشته شود آنوقت براي ما گرفتن ايران بدون رستم كاري ساده است. اگر هم سهراب در جنگ به دست رستم كشته شود دل رستم تا جهان است از آن غم خواهد سوخت. هومان و بارمان با سپاهيان نزد سهراب رفتند هديه هاي افراسياب را دادند و نامه دلپسند افراسياب را براي او خواندند افراسياب نوشته بود اگر تخت ايران به دست آوري، جهان آرام خواهد شد . از اينجا تا ايران راهي نيست سمنگان و توران و ايران يكي است . اينك سپاهي شايسته نزد تو مي فرستم سيصد هزار سپاهي نزد تو خواهد آمد با پهلواناني چو هومان و بارمان، اكنون ايشان را فرستادم تا يك چند مهمان تو باشند اگر اراده بر جنگ كردي در كنار تو خواهند بود. سپهدار هومان به سهراب گفت: نامه شاه توران زمين را خواندي اينك چه اراده داري. سهراب گفت اگر شما هم نمي آمديد من خود به جنگ با ايرانيان ميرفتم. پس سهراب براسب نشست و روي مرز ايران سپه را براند، هر آبادي كه در راه بود سوزانيده و خراب كرد تا به دژ سپيد رسيد . ايرانيان به دژ سپيد اميد فراوان داشتند نگهبان دژ هجير دلاور و آن زمان گستهم كوچك ولي پهلوان بود، خواهرش نيز با تمام جواني سوار و شمشير زن كار آمدي شمرده مي شد. به هجير خبر دادند سپاهي فراوان به گرد دژ رسيده است ، هجير جوشن پوشيد بر بارو بالا شد و سهراب را نظاره كرد . سپس بر اسب نشست و نزديك لشكر سهراب رفت . هجير غريد كه پهلوان اين سپاه كيست، پيش بيايد كسي نزد او نرفت. سهراب چون سخنان هجير را شنيد مانند شيري از لشكر بيرون تاخت و برابر هجير قرار گرفت و گفت: چرا تنها به جنگ آمدي ، تو كيستي؟ نام و نژاد تو چيست؟
كه زاينده را بر تو بايد گريست.
هجير گفت: سخن كوتاه كن براي جنگ با تركان نيازي به سپاه ندارم
هجير دلير سپهبد منم
هم اكنون سرت را زتن بر كنم.
سهراب خنده كنان نيزه بر نيزه او انداختند. هجير نيزه يا بر كمر سهراب زد، سهراب نيزه را از خود رد كرد دست پيش برد
ز زين بر گرفتش به كردار باد ...
بزد بر زمينش چو يك لخته كوه ...
ز اسب اندر آمد نشست از برش
همي خواست از تن بريدن سرش.
هجير از سهراب زنهار خواست. سهراب رها كرد او را و زنهار داد. سپس دست او را بسته و نزد هومان فرستاد . هومان شگفت زد شد كه چگونه دليري آنچنان را به آساني گرفته است. به دژ آگهي رسيد كه هجير گرفتار شد خروش از مردم بر آمد. در آن دژ زني بود مانند گردي سوار اهل جنگ و پهلواني نامدار كه گرد آفريد خوانده مي شد. گرد آفريد از گرفتاري هجير ننگش آمد پس زره سواران جنگ را پوشيد و بيدرنگ آماده نبرد شد، نهان كرد گيسو بزير زره و فرود آمد از دژ بكردار شير. كمر بسته بر اسب نشسته، گرز و كمان و شمشير بر زين، در برابر سپاه سهراب چو رعد خروشان يكي ويله كرد و گفت سالار اين لشكر كيست . لشكر توران پاسخي نداد سهراب پهلواني ديگر را در ميدان ديد و با خود گفت شكاري ديگر پيدا شد. بر خواست خفتان پوشيد خود جيني بر سر نهاد و اسب به ميدان گرد آفريد تاخت. گرد آفريد كمان را بزه كرد و بگشاد برو سهراب را تير باران گرفت. سهراب بر جاي ماند اما باران تير امان نمي داد پس سر و بدان را زير سپر پنهان كرد و رو به گرد آفريدگار نهاد چون سهراب نزديك رسيد، گرد آفريد كمان را بر بازو افكند و سر نيزه را سوي سهراب كرد سهراب چرخشي كرد و نيزه را بر كمر بند گرد آفريد زد. چنانكه زره بر تن او يك به يك دريده شد، و با نيزه او را بر زين پيچاند. گرد آفريد تيغ از نيام كشيد و بزد نيزه او بدو نيم كرد، و خود سر اسب را بسوي دژ بر گردانيده و هي بر تكاور زد . سهراب كه خشمگين شد ه بود به دنبال او اسب تاخت تا به كنار گرد آفريد رسيد دست پيش برد و برداشت خود از سرش، بند موي گرد آفريد از هم گسيخته و درخشان چو خورشيد شد روي او. آنزمان بود سهراب دانست مرد ميدان او يك دختر است با شگفتي گفت: اينان چگونه اند، از ايران سپاه ، چنين دختر آيد به آوردگاه.
زنانشان چنين اند ايران سران
چگونه اند گردان و جنگاوران
سهراب كمند از زين گشاد و آنرا سو گرد آفريد انداخت كمر را ببند آورد و فرياد كرد از من رهائي مجوي ، اي ماهرو تو چرا به جنگ آمده اي بيهوده تلاش مكن كه رها نخواهي شد. گرد آفريد صورت خود به تمامي آشكار كرد چه جز آن چاره نداشت و گفت اي پهلوان دو لشكر ما را نظاره مي كنند آنها شمشير زدن و گرز كوفتن ما را ديده اند اكنون كه مرا با صورتي گشاده ببينند چه سخن ها خواهند گفت كه پهلوان از پس دختري در دشت نبرد بر نيامد هر چه بيشتر صبر كني ننگ بيشتر خواهي برد بهتر است كه آرامتر پيش رويم دژ و لشكر را بفرمان تو مي دهم هر زمان كه خواستي دژ را بگير. سهراب چون آن سخنان و صورت را ديد
ز ديدار او مبتلا شد دلش.
پاسخ داد: از اين گفته ديگر باز مگرد. گرد آفريد سر اسب را برگردانيد و همراه با سهراب بسوي دژ رفت. كژدهم به در گاه دژ آمد و دختر را با آن خستگي نظاره كرد در دژ را گشادند و گرد آفريد به درون رفت. مردم دژ همه از گرفتاري هجير و آزار گرد آفريد غمگين بودند. كژدهم همراه بابزرگان دژ نزد دختر آمد و گفت خدارا شكر كه ننگي بر خاندان ما وارد نشد. گرد آفريد خنده فراوان كرد و بر بازوي دژ بالا رفت سهراب را ديد كه هنوز بر پشت زين نشسته همانجا كه بود ايستاده است. پس فرياد كرد اي پهلوان اكنون هم از كنار دژ و هم از سرزمين ايران باز گرد. سهراب پاسخ داد به ماه و مهر سوگند
كه اين باره با خاك پست آورم
تو را اي ستمگر به دست آورم
چون دژ را گشودم از گفتار بيهوده ات پشيمان خواهي شد. آن پيمان كه با كردي چه شد. گرد آفريد خنديد و گفت كه تركان ز ايران نيابند جفت ، بيهوده غمگين مشو من روزي تو نبودم . دانم كه تو از تركان نيستي زيرا فر بزرگي بر تو پيدا است و پهلواني بزرگ هستي اما
چو رستم بجنبد ز جاي
شما با تهمتن نداريد پاي،
آن روز يكي از لشكر تو زنده نخواهند ماند و بايد ديد بر سر خود تو چه خواهد آمد . بهتر است اين سخن را بشنوي و از تركان روي بتابي. سهراب چون سخنان آن دختر را شنيد ننگ آمدش. در كنار دژ جايي بود پايه بارو بر آن قرار داشت سهراب باخود به گفت: امروز وقت گذشت. به هنگام شب دژ را علاج خواهم كرد . چون سهراب رفت گژدهم به كاوس نامه نوشت و آنچه گذشته بود و داستان سهراب را يك به يك ياد كرده و افزود اين دژ مدت زيادي مقاومت نخواهد كرد. نامه را مهر كرد و از راه مخفي دژ سواري را نزد كاوس فرستاد و خود نيز همراه با خانواده خويش از همان راه بيرون شد.

فردا كه آفتاب دميد سپاهيان توران آماده نبرد شدند، سهراب نيزه به دست گرفت. بر اسب نشست، با اميد اسير كردن تمامي مردم دژ به پاي قلعه رفت هر چه نگاه كرد هيچكس بر بارو نبود فرمان داد در دژ را گشودند به درون رفتند اما شب هنگام كژدهم با سواران ودژ داران و خاندانشان ازآن راه كه در زير دژ بود بيرون رفته بودند. سهراب همه كس را كه در دژ بود پيش خواند و از هر كس نشان گرد آفريد را جست اما دريغ كه او رفته بود . سهراب با هيچكس درباره گرد آفريد سخن نگفت. اما هومان از فراست دريافت كه سهراب پريشاني دارد . انديشه كرد كه شايد دام كسي پايبند آمده است و، زلف بتي در كمند آمده است. روزها گذشت تا اينكه فرصتي يافت و پرسيد چه شده است بزرگان پيشين چنين از باده محبت مست نشده اند كه تو شدي، صد آهوي مشكين بكمند گرفتند اما بر يكي هم دل نبستند. حال بگو چه شده است ما از توران براي جنگ بيرون آمديم سر مرز ايران را فتح كرديم اين دژ را به آساني گرفتيم اكنون وقت مكث نيست. تا انديشه كني كاوس، رستم، طوس، گودرز، گيو، فرامرز، بهرام، گرگين و صدها پهلوان ديگر به اين سو خواهند آمد و كار دشوار خواهد شد.
توئي مرد ميدان اين سروران- چه كارت به عشق پري پيكران. تو كاري را كه با افراسياب پيمان كرده اي به پايان برسان زمانيكه جهان را گرفتي زيبايان همه ترا سجده خواهند كرد اگر زر و زور داشته باشي همه گرد تو جمع خواهند شد هومان آنقدر گفت تا سهراب بيدار شد و گفت اي سپهبد با تو پيمان نو كردم . سپس نامه به افراسياب نوشت و پيروزي بردژ را با گرفتن هجير يك به يك ياد كرد.
اما بشنو از كاوس ، روزي در ايوانش نشسته بود كه فرستاده كژدهم اجازه خواست و نامه را تسليم وي كرد. كاوس پهلوانان و بزرگان را دعوت كرد، نامه را برايشان خواندند. مشورت كردند و گفتند هماورد سهراب فقط رستم است. قرار شد كه گيو به زابل رفته و رستم را روانه جنگ نمايد، كاوس نامه اي پر ستايش به رستم نوشت و افزود پهلوانان نامه كژدهم را خواندند و تصميم گرفتند گيو نزد تو بيايد و چون نامه رسيد
اگر خفته اي زود برجه به پاي ،
و گر خود بپائي زماني مپاي،
چه تو فقط هماورد سهراب هستي. نامه را مهر كردند و گيو روانه زابل شد. كاوس گفت اگر شب رسيد فردايش باز گرد گيو نزديك زابل رسيده بود كه به رستم خبر دادند سواران چون باد بسوي تو مي آيد. تهمتن پيشباز كرد گيو به رستم رسيده پياده شد رستم از ايران و كاوس پرسيد ، به ايوان رفتند گيو نامه را داد. رستم نامه را بخواند و با خنده گفت: سواري مانند سام گرد پديد آيد از آزادگان شگفت نيست اما از تورانيان بسيار دور است نمي دانم اين پهلوانان نام آور كيست من از دختر شاه سمنگان يك پسر دارم ولي او هنوز كودك است. زرو گوهر فراوان به دست كسي براي مادر او فرستادم و حالش را پرسيدم. مادرش پيام داد كه هنوز كودك است، هنوز آن نياز دل و جان من ، نه مرد مصافست و لشكر شكن، چون او بزرگ شود چنين پهلواني خواهد بود. رستم و گيو به كاخ دستان رفتند و درباره سهراب سخن گفتند . به رستم گفتند فرزند تو آن چنان نشده است كه به رزم ايرانيان آمده هجير را از پشت زين ربوده و دستش را به كمند ببندد. هر چه دلير شده باشد هنوز كودك است. رستم دستور داد تا لشكر آماده حركت شوند، گيو گفت: اي جهان پهلوان ميداني كاوس تند است و تيز مغز اگر در زابل بمانيم كاوس خشمگين مي شود بخصوص كه چند بار كاوس تاكيد كرد كه زود باز گرديم . چند روزي گذشت تا رستم گفت رخش را زين كردند ، سواران زابل بر اسب نشستند و بسوي كاوس حركت كردند. به كاوس خبر دادند كه رستم مي رسد. كاوس به طوس و گودرز دستور داد تا يك روز راه رستم را استقبال كنند . روز بعد رستم همراه با طوس و گودرز و گيو به ايوان كاوس رسيد. زمين بوسيدند. ستايش كردند اما كاوس آشفته نشسته و و ابدا پاسخ نداد بر سر گيو بانگ زد و رو به رستم كرد و گفت : تو كه هستي كه فرمان مرا سست مي كني . اگر شمشير در دستم بود مانند ترنجي كه پوست كنند سرت را مي زدم پس به طوس گفت: اكنون برو رستم و گيو را زنده بردار كن و درباره ايشان ديگر با من سخن مگو .
گيو دلخسته شد و از اينكه رستم را سخن سخت گفته بودند تند شده بود. كاوس چين بر جبين انداخت پس از سخنان ديگر از جا بلند شد تا برود ، طوس از جا بلند شد دست رستم را گرفت تا از پيش كاوس بيرون روند. رستم گمان كرد كه طوس مي خواهد دستور كاوس را اجرا نمايد . تهمتن دست زير دست طوس زد كه بر زمين خورد و رستم از روي او بتندي گذشت و در برابر كاوس قرار گرفته گفت:
همه كارت از يكديگر بدتر است ...،
و شهرياري سزاوار تو نيست . چنين تاج سنگين كه بر سر دون مغز قرار گرفته در دم اژدها شايسته تر است تا سر تو. اما من، آن رستم زال نام آورم، كه هر گز نزد شاهي چون تو سر خم نمي كنم ، مصر، چين، هاماوران، روم، سگسار، مازندران همه بنده در پيش رخش منند و تو خود جانت را از من داري حال كه دشمن آمده اگر مي تواني تو سهراب را زنده بردار كن.-
چون بخشم آيم شاه كاوس كيست به طوس مي گوئي دست مرا بگيرد، طوس كيست، گمان مي كني از خشم تو باك دارم، نه چه كاوس پيشم چه يك مشت خاك. من پيروزي خود را از خدا مي گيرم نه از لشكر نه از پادشاه، من بنده تو نيستم، من يكي بنده آفريننده ام. پهلوانان سالها قبل از تو مرا به شاهي بر گزيدند و من، سوي تخت شاهي نكردم نگاه. اگر من آنرا مي پذيرفتم امروز تو به اينجا نرسيده بودي اما سخنان تو سزاي من بود پاسخ آن نيكوئي ها بايد چنين مي بود، اگر من كيقباد را از البرز كوه نمي آوردم تو هرگز كارت به اينجا نمي كشيد ، اگر به مازندران نمي رفتم ، اگر دل و مغز ديو سپيد را نمي سوختم تو در اينجا ننشسته بودي . بعد رو به پهلوانان و بزر گان كرد و گفت: شما هيچ يك مرد ميدان سهراب نيستيد جان خودتان را چاره كنيد. از اين پس مرا در ايران نخواهيد ديد با خشم از ايوان بيرون شد بر رخش نشست و از پيش ايشان برفت.
پهلوانان همه غمگين شدند و نزد گودرز رفته گفتند شكستن دل رستم سزاوار نيست. كاوس از تو حرف شنوي دارد اينك بيا ، به نزد آن شاه ديوانه شو و سخن تازه بگو تا شايد به راهش آوري. پهلوانان گفتند شاه ندارد دل نامداران نگاه ، زمانيكه با رستم چنان كند با ديگران چه خواهد كرد ، در جنگ هاماوران چه پهلواني ها كرد و كاوس را بتخت باز گردانيد اگر دشمن در پيش نبود همه مي رفتيم. اكنون كسي را بفرستيم تا بلكه رستم باز گردد درست، گودرز نزد كاوس رفت و به كاوس گفت: رستم چه كرده بود كه امروز لشكر ايران را بي پناه كردي ، هاماوران فراموشش شد ، ديوان مازندران را از ياد بردي كه گفتي ورا زنده بردار كن؟ اينك او رفته و پهلواني چون گرگ به ايران تاخته است چه كسي با او خواهد جنگيد كژدهم او را د يده به من مي گويد آنروز هرگز مباد، كه با او سواري كند رزم باد، كسيكه پهلواني چون رستم دارد بايد كم خرد باشد تا دل او را بيازارد. كاوس چون سخن گودرز را شنيد از گفته ها پشيمان شد و گفت : اي پهلوان لب پير با پند نيكو تر است. اكنون پيش رستم برو و تندي مرا از دل او بيرون كن و او را نزد من بياور. گودرز از ايوان كاوس بيرون رفت و همراه با او سران سپاه ، پس رستم اندر گرفتند راه، رفتند و رفتند تا به رستم رسيدند. قصه ها گفتند. گودرز گفت، تو داني كه كاوس را مغز نيست. به تندي سخن مي گويد ، فرياد بزند و بگويد هم، آنكه پشيمان شود و حال اگر جوان پهلوان از كاوس آزرده است ايرانيان گناهي ندارند. تو شهر ايران را در برابر دشمن گذارده و رو پنهان مي كني، كاوس از آن سخنان پشيمان شده است. بازگرد و سپاه را سر پرستي كن، جهان پهلوان گفت: من از كاوس بي نيازم، من او را از بند بيرون كشيدم . او مردي ابله است ، در سرش دانش نيست،
سرم سير شد و دلم كرد بس
جز از پاك ايزد نترسم زكس
چون رستم تمام سخن هاي خود را گفت. گودرز لب به سخن گشود و راهي ديگر زد و گفت گروهي گمان مي كنند كه جهان پهلوان از آن ترك ترسيده است و مي گويند چون رستم از آن ترك ترسيده براي ديگران جاي درنگ نيست. گودرز گفت: اي پهلوان، چنين پشت بر شهر ايران مكن، و آنقدر در اين زمينه حرف ومثال آورد كه رستم در پاسخ بماند و گفت تو داني كه نگريزم از كارزار، وليكن رفتار كاوس ما را سبك كرده است. گودرز رستم را وا داشت كه به ايوان كاوس بازگردد چون رستم و گودرز به ايوان كاوس رسيدند، كاوس بلند شد از او پوزش خواست و گفت: اين تندي در گوهر و سرشت من است و چنانكه خدا در وجود من نهاده است مي رويد و خود من نيز از آن در رنج هستم. خوب مي دانم كه پشت لشكر ايران تو هستي هميشه به ياد تو هستم شاهي من داده تو است. خداوند مرا تاج و تخت داد و تورا تيغ و زور. مي داني تو را براي چاره جستن خواستم و چون دير رسيدي تند شدم و اگر ترا آزرده كردم پشيمانم خاكم در دهان باد.
رستم گفت: تو كي هستي و ما همه كهتريم اكنون آمده ام تا هر چه را تو فرمان دهي انجام دهم. پس كاوس فرمان داد جشني آراستند كه تا نيمه هاي شب ادامه داشت فردا صبح چون خورشيد سر زد، كاوس به گيو و طوس فرمان داد تا ببندند بر كوهه پيل كوس ها و در پي آن سپاهيان منزل به منزل به سوي مرز توران حركت كردند. چون به نزديك سپاه توران رسيدند خروشي از ديدبانان سهراب بلند شد كه اينك سپاه ايران آمد سهراب بر بلندي رفت و آن سپاه را كه كرانه نداشت به هومان نشان داد . هومان چون سپاه را ديد به ياد آن زمان كه ضرب دست ايرانيان را چشيده بود دلش پر بيم شد. سهراب گفت: در اين لشكر يك مرد جنگي به چشم نمي خورد از سرداران خبري نيست. سخن فراوان گفتند و هر دو به چادر خويش برگشتند و به خوردن نشستند.
از آن سو سرا پرده كاوس را آراستند و اطراف آن آنقدر خيمه زدند كه در كوه و دشت جائي باقي نماند. چون شب تيره شد تهمتن نزد كاوس رفت .

 
قسمت قبل   قسمت بعد
راهنماي سايت
كتاب
سفارش كتاب بدون عضويت
پيگيري كتاب بدون عضويت
پيش از مرگ بايد خواند
مقالات
گزارشات
جان کلام
نقد و ادبيات
تاريخ سينما
شاهنامه خوانی
داستان های کوتاه
امثال و ادبيات كهن
افسانه ها و فرهنگ توده
آی کتاب پلی است بین پدیدآورندگان
کتاب و خوانندگان آثارشان

پیگیری و سفارش تلفنی
۲۶۴۵۸۱۵۶
۲۶۴۵۹۱۴۳
۲۶۴۵۸۳۴۷
سفارش از آمازون
۲۶۴۵۸۱۶۲
ساعت ۱۶ - ۹